X
تبلیغات
طنز-ازدواج-مسائل زناشویی-داستان-روابط - طنز
يه خانومي واسه تولد شوهرش پيشنهاد داد که برن يه رستوران خيلي شيک

وقتي رسيدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه يه کم غافلگير شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اينجا بودي ؟؟

شوهر: نه بابا اين يارو رو توي باشگاه ديده بودم ...

وقتي نشستن , گارسون اومد و گفت : همون هميشگي رو بيارم ؟؟؟

زنه يه مقدار ناراحت شد و گفت : اين از کجا ميدونه تو چي ميخوري ؟؟؟

شوهر : اينم توي همون باشگاه بود يه بار وقت خوردن غذا منو ديد ...

خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ... آهنگ مورد علاقتو ميخونم برات ....

زنه ديگه عصباني شد و کيفشو برداشت از رستوران اومد بيرون.

شوهره دويد دنبالش . زنه سوار تاکسي شد ....

بهروز جلو بسته شدن در تاکسي رو گرفت و خواست توضيح بده که حتما اشتباهي پيش اومده و منو با يکي ديگه اشتباهي گرفتن ....

زنه سرش داد زد و انواع فحشارو بهش داد ...

يهو راننده تاکسي برگشت گفت : بهروز ايني که امشب مخشو زدي خيلي بي ادبه ها


برچسب‌ها: بهروز عوضي
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1392/07/13 و ساعت 22:57 |

يه توپ دارم قلقليه

I have a ball roundy rounded,

It's red ,white and blue.

When I hit it against the ground,

You have no idea how far it goes.

I didn't have this ball.

I did my homeworks well.

My dad gave me an Eid gift.

Gave me a rounded ball!


اتل متل توتوله

How's Hassan's Cow?

She doesn't have neither milk nor tits.

They took her milk to India.

Marry a Kurdish Woman.

Name her Amghezy.

Around her hat reddish.

Aachin and Vaachin,

cross one of your legs!


عمو زنجيرباف

Uncle chain knitter!

Yeeeeees.

Have you knit my chain?

Yeeeeees.

Did you throw it behind the mountain?

Yeeeeees.

Father has just arrived.

What does he bring?

Pea and raisin.

Eat it and come! 


برچسب‌ها: آموزش زبان انگليسي
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1392/01/31 و ساعت 11:50 |
خواهر زن: کسي که خواهرش را ميزند…
عطسه : راس ساعت سه
فروتن : آمپول
سرباز : بي حجاب
بيناموس : موشي که از قدرت بينايي بالايي برخوردار است
We Are : به ويار زنان در دوران بارداري گويند
Hello Honey : جهنم و عزيزم! کوفت و عزيزم!
سيتوپلاسم : (بندري) به خاطر تو پلاس و علافم
آنکارا : منظور آن کارهاي بد است
مملکت : گربه مملي
عرض اندام : پهناي شکم را گويند
Histogram : شما (دوست) گرامي، خفه شو!
Al Pacino : همه پاهاتووون رو ورچينين
ازون برون : خارج از جو زمين
سوگند : خيلي افتضاح
باقرخان : خواننده اي که در هنگام خواندن قر مي دهد
Injury : اينجوري
Eminem : به لهجه اصفهاني، امين هستم
کدخدا : کسي که به برنامه اتوکد تسلط دارد
مورچه خوار : خواهر مورچه،فحشي که موريانه ها به هم مي دهند.
کالسکه : هنگامي که يک اصفهاني يک ميوه کال ميخورد.
سيمين : نيم ساعت.
البرز : عرب ها به «پرز» گويند.
سوغاتي : بسيار عصباني.
کره حيواني : بيچاره ناشنواست.
فيله گوساله : فيل نفهم،فحش رايج بين فيل ها

برچسب‌ها: واژه نامه جديد فارسي
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1392/01/29 و ساعت 20:43 |

يارو نشسته بود داشت تلويزيون ميديد که يهو عزرائيل اومد سراغش !

عزرائيل گفت : الان نوبت توئه که ببرمت !

مرده يه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بيخيال ما بشو بذار واسه بعدا 

عزرائيل : نه اصلا راه نداره ! همه چي طبق برنامست ! طبق ليست من الان نوبت توئه 

مرده گفت : حداقل بذار يه شربت بيارم خستگيت در بره بعد جونمو بگير . 

عزرائيل قبول کرد و مرده رفت شربت بياره ! توي شربت 2 تا قرص خواب خيلي قوي ريخت !

عزرائيل وقتي شربته رو خورد به خواب عميقي فرو رفت . . .

مرده وقتي عزرائيل خواب بود ليستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر ليست و منتظر شد تا عزرائيل بيدار شه . . .

عزرائيل وقتي بيدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابي حال دادي خستگيم در رفت

به خاطر اين محبتت منم بيخيال تو ميشم و ميرم از آخر شروع به جون گرفتن مي کنم ... 


برچسب‌ها: زرنگبازي براي عزرائيل
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1392/01/29 و ساعت 20:25 |
دخدره  ميگه ديروز رفتم کوه داد زدم :
ـــ با من ازدواج ميکني ؟
بعــد شنيدم :

.
.
.
.
......... بـــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــــــن ازدواج مــــــــــــــــــــيکنـــــــــــــــــــــــي؟
بــــــا مــــــــــن ازدواج مـــــــــيکنـــــــــــــــي؟
بـــا مــــــن ازدواج مــــيکنـــــــي؟
بـا مــــن ازدواج مـــيکنــي؟
با من ازدواج ميکني؟
ـــ بَعدش چون آمادگي ِ اين همه خواستگارو با هم نداشتم اومدم پايين که ادامه تحصيل بدم ...

برچسب‌ها: دختر ديوونه
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1392/01/29 و ساعت 20:19 |

پدربزرگ و مادر بزرگ رفته بودن خونه نوه شون شب بمونن. که يهو چشم پدر بزرگ ميفته به قوطي " وياگرا"

از نوه ش ميپرسه : من ميتونم يکي از اينارو استفاده کنم؟

نوه ميگه: پدربزرگ فکر نکنم . اينا هم خيلي قويه برا شما هم خيلي گرونه

پدربزگ: چنده قيمتش؟

نوه: هر يه قرص 10دلار

پدربزرگ: پولش مهم نيست. من ميخوام امتحان کنم و قبل از رفتن صبح پولشو بهت ميدم.

صبح روز بعد پسر ميبينه پدربزرگش110 دلار گذاشته روي ميز

ميگه: پدر بزرگ من که گفتم اين فقط 10 دلار قيمتش!!

پدربزرگ ميگه: اون 100دلاري از طرف مادر بزرگه


برچسب‌ها: باحالترين پدربزرگ‎
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1392/01/28 و ساعت 21:14 |

روزي چهار مرد و يک زن کاتوليک در باري ، مشغول نوشيدن قهوه بودند.

يکي از مردها گفت : من پسري دارم که کشيش است. هرجا که ميرود مردم او را "پدر" خطاب ميکنند.


مرد دوم گفت : من هم پسري دارم که اسقف است و وقتي جايي ميرود مردم به او ميگويند " سرورم"!


مرد سوم گفت " پسر من کاردينال است و وقتي وارد جايي ميشود مردم او را "عاليجناب" صدا ميکنند.


مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتي جايي ميرود او را "قديس بزرگ" خطاب ميکنند!


زن حاضر در جمع نگاهي به مردان کرد و گفت : من يک دختر دارم. 178 سانت قدش است

بسيار خوش هيکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهاي بلوند و چشمهاي روشن.

وقتي وارد جايي ميشود همه ميگويند : " خداي من ! "


برچسب‌ها: مراتب ايمان
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1392/01/28 و ساعت 20:23 |

زنه هشت ماهه حامله بود و نميتونست به شوهره سرويس بده، يه شب زنه دلش سوخت و يه تراول پنجاهي دراوردو گفت :

اينو بده به زن همسايه و امشبو باهاش بخواب ولي يادت باشه فقط همين يه بار چون گناه داري.

مرده يك كم دل دل كردو بالاخره پولو گرفت و رفت، ولي بعد از چن ديقه با لب و لوچه اويزون برگشت.

زن علتو پرسيد ..

مرد: گفت پنجاه تاكمه هشتاد تومن بايد بدي

زن : عجب بيمعرفتيه !!! اون كه حامله بود من ازشوهرش پنجاه گرفتم ...


برچسب‌ها: از هر دست بدي از همون دست ميگيري
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 14:10 |

جواني از بيكاري رفت باغ وحش پرسيد

استخدام داريد؟

يارو گفت مدرك چي داري گفت ديپلم

ياروگفت يه كاري برات دارم

حقوقشم خوبه پسره قبول كرد

يارو گفت :

ما اينجا ميمون نداريم ميتوني بري تو پوست ميمون تو قفس تا ميمون برامون بياد

چند روزي گذشت يه روز جمعه كه شلوغ شده بود .

پسره توي قفس پشتك وارو ميزد ، از ميله ها بالا پائين ميرفت .

جو گير شد زيادي از رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شيره ، داد زد كمكکککککککک

شيره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهانش گفت

آبرو ريزي نكن من ليسانس دارم. . .


برچسب‌ها: باغ وحش
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 13:58 |

اين جمله از کيست؟ ؟؟

ديگه رو دست من بازيکن نمياد!!!!

الف) پله

ب) علي کريمي

ج) مارادونا

خ) جواد خياباني

د) کريستين رونالدو

ه) مسي

ي) ابراهيم تهامي


به کساني که پاسخ صحيح بدن فيلمي از صحنه اي که اين بازيکن 14 نفر رو دريبل کرد بعنوان جايزه داده خواهد شد.


*********************************************************


يکي از همکلاسيامون از ي دختره خوشش اومده بود 

ميخوست بقول خودش باهاش آشنا بشه !! 

رفته بود در کمال اعتماد به نفس و خودشيفتگي به دختره گفته بود :

ديگه وقتشه که سايه ي يه مرد بالا سرت باشه !!!


*********************************************************


برچسب‌ها: حرف حساب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 13:24 |

گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

گلي چرا ویبره میری ؟

دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین

با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!

نه که نمی دم

چرا نمی دی ؟

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چي ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه


برچسب‌ها: حسني ورژن 2012
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 13:17 |

بعضي از درس هايي كه در خانواده ياد گرفتيم :

بـهـداشـت : اگه مي خوايد همديگه رو بُکُشيد ، بريد بيرون ؛ الان اينجا رو تميز کردم !

دعــا : دعا کن سر جاش باشه ، وگرنه ... !

مـنـطـق : بخاطر اينکه من ميگم !

آيـنـده نـگـري : اگه از تاب بيفتي ، محاله ببرمت خريد !

آداب اجـتـمـاعـي : وقت غذا ، دهنت رو ببند !

اصـلـاح رفـتـار : مثه بچه آدم رفتار کن !

انـتـظـار : بذار برسيم خونه !

کـنـايــه : گريه ميکني ؟ الان يه کاري مي کنم واقعا اشکت در بياد !

ژنـتـيـک : 4 تا اخلاق خوبتم به من رفته !

دانـش و خِـــرد : وقتي به سن من برسي ، مي فهمي !

عــدالــت : يه روزي بچه دار ميشي ، اميدوارم بچه هات مثه خودت باشن !


برچسب‌ها: خانواده ايراني
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 13:11 |

نخست با تعدادي از دوست هاي غير قابل کنترل و شرور هم قدم شويد


1.دوستانتان را به بغل مردم هل بدهيد.


2.الکي سوت بزنيد.


3.با افراد نا شناس سلام و احوالپرسي کنيد و از دوستانتان بخواهيد به نوبت با آنها دست بدهند.


4.به دخترا پشت پا بزنيد.


5.به پسرها بگوييد"چه خوش تيپ بود"

وي با اين گفته از شدت اعتماد به نفس کاذب با مخ به درون جدول شيرجه خواهد زد يا شايد سکته ناقص کند.


6.با همکاري دوستان کوچکترين فروشگاه را شناسايي کنيد و همه با هم به آن وارد شويد و قيمت چيز هايي مانند نعلبکي و ... را بپرسيد.


7.به طور موازي با هم حرکت کنيد و اجازه عبور به کسي ندهيد.


8.صف خود پرداز يارانه را شلوغ کنيد.


برچسب‌ها: شادي در کنار دوستان در محيط خيابان
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 12:56 |

قبل از ازدواج:

مرد: ديگه نمي تونم منتظر بمونم

زن: مي خواي از پيشت برم؟

مرد: فکرشم نکن

زن: منو دوست داري؟

مرد: البته

زن: تا حالا به من دروغ گفتي؟

مرد: نه، چرا اين سوال رو مي پرسي؟

زن: منو مسافرت مي بري؟

مرد: مرتب

زن: منو کتک مي زني؟

مرد: به هيچ وجه

زن: مي تونم بهت اعتماد کنم؟


بعد از ازدواج:

همين متن رو از پايين به بالا بخونيد!


برچسب‌ها: قبل و بعد از ازدواج
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 12:43 |

براي اينکه مرد موفقي در زمينه ازدواج و انتخاب همسر باشيد مي بايست 5 قانون طلايي زير را به خاطر داشته باشيد

قانون اول:

بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه مثل آشپزي، تميزکاري، گردگيري و … خوب باشد ‎.

قانون دوم:

بايد زني داشته باشيد که موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد ‎.

قانون سوم:

بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ .

قانون چهارم:

بايد زني داشته باشيد که از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ .

قانون پنجم:

خيلي خيلي اهميت دارد که اين چهار زن از وجود يکديگر بي خبر باشند ‎!!!


برچسب‌ها: قوانين پنج گانه ازدواج
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 12:40 |

دو تا کارگر درحال کار بودن. يکي زمين رو مي کند و ديگري اون رو پر مي کرد.

عابري که از اونجا رد مي شد ازشون پرسيد: «چرا کار بيهوده انجام مي ديد؟»

يکي از اون ها که از حرف عابر ناراحت هم شده بود, گفت:

ما کار بيهوده انجام نمي ديم. ما هميشه سه نفريم. يکي زمين رو مي کنه, دومي لوله رو کار کي گذاره و سومي روش رو پر مي کنه.

امروز نفر دوم مريض بوده و سر کار نيامده ولي ما چون وظيفه شناسيم اومديم سر کار و به وظيفه خودمون عمل مي کنيم.

نتيجه اخلاقي: وقتي کار تيمي انجام مي دهيم حق نداريم بدون توجه به ديگران, تنها به وظيفه خود فکر کنيم.


برچسب‌ها: کار تيمي
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 12:38 |

چنين گفت رســتم به سهـــراب يل

که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل

مکن تيز و نازک ، دو ابـروي خود

دگر سيخ سيـخي مکن؛ مـوي خود


شدي در شب امتــــــحان گرمِ چت

بروگــمشو اي خــاک بر آن سـرت

اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود

که ايمـيل و چت هم به ما رو نمـود


رهـا کن تو اين دختِ افراسيــــــاب

که مامش ترا مي نمــــايد کبــــــاب

اگر سر به سر تن به کشتن دهيـــم

دريغـــا پسر، دستِ دشــمن دهيـــم


چوشوهر دراين مملکت کيمــياست

زتورانيان زن گرفتـــــن خطـــاست

خودت را مکن ضــــايع از بهــراو

به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو


برچسب‌ها: گير دادن رستم, سهراب را
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در سه شنبه 1391/10/26 و ساعت 12:35 |

مرد خياطي کوزه اي عسل در دکانش داشت.يک روز مي خواست دنبال کاري برود. به شاگردش گفت: اين کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزني! شاگرد که مي دانست استادش دروغ مي گويد حرفي نزد و ...


استادش رفت. شاگرد هم پيراهن يک مشتري را بر داشت و به دکان نانوايي رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشيد.


خياط ساعتي نگذشته بود که بازگشت و با حيرت از شاگردش پرسيد: چرا خوابيده اي؟


شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتي من سرگرم کار بودم، دزدي آمد و يکي از پيراهن ها را دزديد و رفت. وقتي من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توي کوزه را خوردم و دراز کشيدم تا بميرم و از کتک خوردن و تنبيه آسوده شوم!


برچسب‌ها: کوزه عسل
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/09/24 و ساعت 15:38 |

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرين جنگش


اعلاميه استقلال امريکا درکجا امضاشد؟

در پايين صفحه


علت اصلي طلاق چيست؟

ازدواج


علت اصلي عدم موفقيتها چيست؟

امتحانات


چه چيزهايي را هرگز نمي توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام


برچسب‌ها: سوال
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/08/13 و ساعت 12:1 |

دختر ترشيده اي تا صبح خفت/صبح خوابش را به مادر بازگفت

خواب ديدم خانه نوراني شده/کوچه سرتاسر چراغاني شده

شربت و شيريني و گل داشتيم/زير ابروهاي خود برداشتيم

سفره عقد و نبات و خنچه بود/صورتم خوشگل تر از يک غنچه بود

در لباسي توري و گلدار و ناز/آستين، پُرچين و گردن، بازٍ باز...

مادرش زد بر سر او، تند گفت:"/ ول کن اين الفاظ نامربوط و مفت!

وصف اندام و سر و وضعت نگو/نيست اين جا جاي هر راز مگو!

جاي طنز و شوخي است اين جا عزيز!/آبروي شعر طنزش را نريز!

الغرض! آخر چه شد؟ اين را بگو/ول کن اين وصف تمام و مو به مو!

دخترک وا رفت اما جا نزد/گفت: " آره! مي گفتم...(خب قافيه نيومد چي کار کنم؟!)

در کنارم يک جوان قد بلند!/خوش قيافه، زلف ها مثل کمند!

البته از من که خوشگل تر نبود!/با کت و شلوار طوسي کبود

دست در دستان هم توي اتاق/از شرار عشق هر دو داغ داغ(!)

(مادرش يک بار ديگر اخم کرد/دخترک فهميد و رويش گشت زرد)

الغرض من يافتم يک شوهري/جفت خوبي، هم نفس، يک همسري

گفت مادر: "دختر زيباي من!/اي سي و شش سال تو همپاي من!

آن چه ديدي خواب خوش بود و پريد/کاش مي شد شوهر از دکان خريد!

کم شده شوهر در اين دنياي پست/دختر ترشيده اما هست، هست

مثل تو صدهاهزاران دختر است/چشمشان از صبح تا شب بر در است

آه! اما نيست يک اسب سفيد/شاهزاده؟ کو؟ کجا؟ اصلاْ که ديد؟!

صبر کن شايد بيايد، غم  مخور/!لااقل هر ساعت و هر دم مخور!


چو هرگز نيابي نشان زشوي/زگهواره تا گور دانش بجوي


برچسب‌ها: ماجراي دختر ترشيده
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/08/13 و ساعت 11:33 |

قورباغه توي کلاس ورجه ورجه ميکرد.

آقاي افتخاري گفت : قاسم! اين قورباغه را از کلاس بينداز بيرون.

قاسم گفت : آقا اجازه؟ ما از قورباغه ميترسيم

آقاي افتخاري گفت : ساسان! تو اين قورباغه را بينداز بيرون

ساسان گفت : آقا اجازه؟ ما هم ميترسيم

آقاي افتخاري گفت : بچه ها! کي از قورباغه نميترسه؟

من گفتم : آقا اجازه؟ ما نميترسيم

آقاي افتخاري گفت : کيف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بيرون.

گمان ميکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقاي افتخاري از کجا ميدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!


کتاب کي بود رفت زير ميز؟

(منوچهر احترامي)


برچسب‌ها: کاره کيه
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/08/13 و ساعت 11:11 |

سوال: با توجه به اينکه يکي از دلائل اثبات دعوي، اقرار است آيا بنده مي توانم با استناد به اقرار شفاهي شوهرم

 مبني بر اينکه « خر بوده که به خواستگاري من آمده » او را تحويل باغ وحش بدهم؟


پاسخ: بله که مي توانيد؛ اتفاقا مسئولين باغ وحش هم از اينگونه خرها که 

بصورت داوطلبانه غذاي شيرها و کروکوديل ها مي شوند به شدت استقبال مي کنند!


* * * * * * * * * * * * * 


سوال: با توجه به اينکه مهريه همسر من حدود 500 ميليون تومان است 

ولي ديه او فکر کنم يه 90 ميليوني باشد لذا به نظر شما بهتر نيست که به جاي پرداخت مهريه اش 

با خودرو از روي او رد شوم و سپس ديه اش را بپردازم؟


پاسخ: مسلم است که بهتر مي باشد فقط نبايد فراموش کنيد که گاهي عزرائيل هم از پس برخي زنان بر نمي آيد 

پس به نفعتان است پس از رد شدن از روي همسرتان، مجددا دنده عقب گرفته و چندبار رفت و برگشت از رويش رد شويد 

و جهت محکم کاري چندتا دستي و تيکاف هم روي جسدش بکشيد سپس با اورژانس تماس بگيريد!


برچسب‌ها: مشاوره حقوقي رايگان
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/08/13 و ساعت 10:37 |

مرد کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد. تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد.

يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را  به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن و در دم کشته شد.


در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد. هر وقت يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و بنشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد،  اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان ميداد.


پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد.

کشاورز گفت: 

خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي  در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم.


کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟

کشاورز گفت: 

آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه


برچسب‌ها: قاطر و همسر
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/08/11 و ساعت 17:26 |

فرانسه

پسر: بن ژور مادام! حقيقتش رو بخوايد من از شما خوشم آمده و ميخواهم اگر افتخار بديد با هم آشنا شيم ! 

دختر: با کمال ميل موسيو ! 


ايتاليا

پسر: خانوم من واقعا شمارو از صميم قلب دوست دارم و بسيار مايلم که بيشتر با شما آشنا شم! 

دختر: من هم از شما خوشم اومده و پيشنهاد شمارو با کمال ميل مي‌پذيرم ! 


انگليس

پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم! 

خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده مي ميخوام اگه مايل باشيد باهم باشيم! 

دختر: چرا که نه؟ مي‌تونيم در کنار هم باشيم! 


ايران

پسر: پيــــــــــــــــــس ... پيس پيس ... پـــــــــــــــــــــــي ــــــــــــــــس ... پيييييييييييييس ... ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ... ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ... پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ... هووووووي با تواما! بيا شماره مو بگير بزنگ ! 

دختر: خفه شو! کثافت عوضي! مگه خودت خوار و مادر نداري راه افتادي دنبالِ ناموس مردم، بي‌ناموس! شماره تو مي‌گيرم فقط واسه اين‌که شرّتو زود کم کني! ساعت 10 زنگ مي‌زنم


برچسب‌ها: شيوه ي مخ زدن در کشورهاي مختلف‎
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/08/11 و ساعت 16:58 |


برچسب‌ها: چیزی که عوض داره, گله نداره
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/08/10 و ساعت 21:27 |

زن مثل تلويزيونه!!!

دوست دختر مثل موبايل !!!

تو خونه تلويزيون تماشا ميکني!!!

وقتي ميري بيرون موبايلتو ميبري!!!

وقتي پول نداشته باشي تلويزيون هم نگاه نکردي عب نداره بعدا وقت هس !!!

وقتي پول بدست مياري گوشي موبايلتو رو عوض ميکني!!!

بعضي وقتها از تلويزيون لذت ميبري!!!

اما بيشتر اوقات با موبايل بازي ميکني!!!

تلويزيون براي تمام عمرت مجانيه!!!

اما اگه قبض موبايل رو پرداخت نکني ارائه خدمات متوقف ميشه!!!

تلويزيون بزرگ و گنده است و معمولا کهنه!!!

اما موبايل خوشگل و باريک و خوشدسته و هميشه ميشه همه جا با خودت ببريش!!!

معمولا هزينه استفاده از تلويزيون منطقي و قابل قبوله!!!

اما هزينه استفاده از موبايل زياده و هميشه هم بدهکاري!!!

تلويزيون کنترل از راه دور داره!!!

اما موبايل نداره!!!

و مهمترين نکته اينکه موبايل وسيله ارتباطي دوطرفه است (صحبت کردن و گوش دادن )

اما فقط بايد به تلويزيون گوش بدي !چه بخواهي چه نخواهي!!!

و آخرين نکته اينکه تلويزيون ويروس نداره اما موبايل.....


برچسب‌ها: فرق دوست دختر و همسر
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/08/05 و ساعت 16:26 |

دختر جواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. 

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون : 

«لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به توخيانت کرده ام!!!

و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست»

باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از برادر، پسرعمو، پسردايي ...

خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس روبرت، نامزد بي وفايش

در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند


به اين مضمون : 

روبرت، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم

لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

با عشق : لورا ...!


برچسب‌ها: حال گيري
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/08/05 و ساعت 16:20 |

با داشتن ران هاي بد ترکيب دامن کوتاه نپوشن و قر ندن!!!

با ديدن يک پسر خوشتيپ ميگرن درد نگيرن و غش نکنن!!

قبل از بيرون رفتن از خونه 3 کيلو پودر به سر وصورت و ته و ماتحت خود نزنن!!!!!!!

کفش پاشنه 60 سانتي نپوشن و احساس مانکني نکنن!!!!!

با داشتن پاهايي پشمالو جوراب شيشه اي نپوشن و شيلنگ تخته نندازن!!!!!!!

روزي 14 ساعت با تلفن حرف نزنن!!!!

زير مانتوي کوتاه ، دامن بلند خال خالي نپوشن!!!!!!!

روزي 40 هزار تومن آشغال جات نخرن!!!!!

2 ساعت به 2 ساعت لباس عوض نکنن و رنگ و وارنگ نپوشن!!!

با داشتن هيکل جنيفري ؟! بندري نرقصن و سينه نلرزونن!!!!!!

از دوست پسرهاشون براي هم نگن و لايه اوزون را جر ندن!!!!

با داشتن چشماي بابا قوري خط چشم نکشن و چشمک نزنن!!!!

عشوه شتري نيان و ناز نکنن!!!!

از 30 تا پسر شماره نگيرن و به هر 30 تا زنگ نزنن!!!!!!


برچسب‌ها: بعضي از خانوما نميتونن
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/08/04 و ساعت 21:10 |

حسني نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موي ژلي ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سيما جون ،نه رعنا جون

نه نازي و پريسا جون

هيچ کس باهاش رفيق نبود

تنها توي کافي شاپ

نگاه مي کرد به بشقاب !

باباش مي گفت : حسني مي ري به سر بازي ؟

نه نمي رم نه نمي رم

به دخترا دل مي بازي ؟!

نه نمي دم نه نمي دم


برچسب‌ها: حسني به روايت امروزي
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/08/04 و ساعت 21:1 |


به ادامه مطلب هم سر بزن!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/07/28 و ساعت 17:8 |

دختري با مادرش در رختخواب

درددل مي کرد با چشمي پر آب


گفت:مادر حالم اصلا خوب نيست

زندگي از بهر من مطلوب نيست


گو چه خاکي را بريزم بر سرم؟

روي دستت باد کردم مادرم!


سن من از بيست وشش افزون شد

دل ميان سينه غرق خون شد


هيچ کس مجنون اين ليلا نشد

شوهري از بهر من پيدا نشد


غم ميان سينه شد انباشته

بوي ترشي خانه را برداشته!


مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:


دخترم بخت تو هم وا مي شود

غنچه ي عشقت شکوفا مي شود


غصه ها را از وجودت دور کن

اين همه شوهر يکي را تور کن!


گفت دختر مادر محبوب من!

اي رفيق مهربان و خوب من!


بقیه این شعر جالب در ادامه مطلب


برچسب‌ها: واقعا که پوز مادر را زدي
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/07/19 و ساعت 17:28 |

آورده اند روزي شيخ و مريدان در کوهستان سفر مي کردندي و به ريل قطاري رسيدندي که ريزش کوه آن را بند آورده بودي.

و ناگهان صداي قطاري از دور شنيده شد. شيخ فرياد برآورد که جامه ها بدريد و آتش بزنيد که اين داستان را قبلن بدجوري شنيده ام. 

و مريدان و شيخ در حالي که جامه ها را آتش زده و فرياد مي زدند ، به سمت قطار حرکت کردندي.

مريدي گفت:" يا شيخ ! نبايد انگشت مان را در سوراخي فرو ببريم؟" شيخ گفت:" نه! حيف نان! آن يک داستان ديگر است." 

راننده ي قطار که از دور گروهي را لخت ديد که فرياد مي زنند، فکر کرد که به دزدان زميني سومالي برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردي و همه ي سرنشينان جان به جان آفرين مردند. 

شيخ و مريدان ايستادند و شيخ رو به مريدان گفت:

" قاعدتن نبايد اين طور مي شد!" 

سپس رو به پخمه کردي و گفت:

"تو چرا لباست را در نياوردي و آتش نزدي؟" 

پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! 

گفتم شايد همين طوري هم ما را ببينند و نيازي نباشد


برچسب‌ها: شيخ و مريدان در کوهستان
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 19:37 |

يه زماني صبح تا شب تووو کوچه و خيابونُ پارک و مدرسه و ...هر کي رو ميديدم وايميساديم بهش از اين چرتُ پرتا ميگفتيم 


بگو دوچرخه..........سيبيل بابات بچرخه

بگو فرانسه...........بابات قد آدامسه

بگو خاک انداز.............خودتو جلو بينداز

بگو متکا................بخور از اين کتک ها

بگو چاقو................برو بچه دماغو

بگو پنکه ..............شورت بابات تنگه

بگو جاسيگاري ...........ميمون اومد خواستگاريت

بگو صابون................... بشن روش برو خيابون

بگو بيست..................... دماغتُ بليس


برچسب‌ها: شما يادتون نمياد
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 19:35 |

1 - چه عاملي سبب شد تا شما به خواستگاري عيالتان برويد ؟!

الف) جووني کردم !

ب) سادگي کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاري ، اون اومد !


2 - اگر خدايي ناکرده عيالتان فوت کند شما چه کار مي کنيد ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال مي شويد !

ب) اول خرما و بعد شاباش مي دهيد !

ج) اول قبرستان و بعد محضر مي رويد !

د) انشاا... بقاي عمر 1 تاي ديگر باشه !


3 - ملاک شما در انتخاب عيالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارايي پدرش !

ج) املاک و دارايي پدرش !

د) همه موارد !


4- اگر عيالتان از شما بخواهد که براي کادوي تولدش يک گردنبد طلا بخريد چکار مي کنيد ؟!

الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور مي شويد !

ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مريضي مي زنيد !

ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن مي زنيد !

د) آدرس يک بدلي فروشي کار درست را از دوستتان مي گيريد !


برچسب‌ها: سوال كنكور متاهلين‎
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 19:29 |

از گورخري پرسيدم :

تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينکه سياهي راه راه سفيد داري؟


گورخره به جاي جواب دادن پرسيد:

تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا بدي و چند تا عادت خوب داري؟

ساکتي بعضي وقتها شلوغ مي کني، يا شيطوني بعضي وقتها ساکت ميشي؟

ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟

لباسات تميزن فقط پيرهنت کثيفه، يا کثيفن و شلوارت تميزه؟


و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و بعد رفت

ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره راه راهاشون چيزي نميپرسم!!!

شل سيلور استاين


جداي طنز اين متن، بعضي سوالاي اين گورخر که گير سه پيچ داده واقعا آدمو به فکر فرو مي بره!!


برچسب‌ها: سوال عجيب از گورخر
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 19:24 |

دختر کوچولو وارد بقالي شد و کاغذي به طرف بقال دراز کرد و گفت : 

مامانم گفته چيزهايي که تو اين ليست نوشته بهم بدي ، اينم پولش 

بقال کاغذ رو گرفت و ليست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندي زد و گفت : 

چون دختر خوبي هستي و به حرف مامانت گوش ميدي ، ميتوني يه مشت شکلات بعنوان جايزه برداري

ولي دختر کوچولو از جاي خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه براي برداشتن شکلات ها خجالت ميکشه گفت : 

دخترم خجالت نکش بيا جلو خودت شکلاتهاتو بردار 

دخترک پاسخ داد : عمو نميخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نميشه شما بهم بدين ؟

بقال با تعجب پرسيد ؟

چرا دخترم ؟ مگه چه فرقي ميکنه ؟

و دخترک با خنده اي کودکانه گفت :

" آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! "


برچسب‌ها: دختر باهوش
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 14:46 |

هفت ثانيه طول ميکشه تا غذا از دهان وارد معده بشه

موي انسان مي‌تونه 3 کيلوگرم وزن رو تحمل کنه

طول آلت مردان 3 برابر شصت شونه

استخوان ران به محکمي بتن مي‌باشد

قلب زنها سريع تر از قلب مردها مي‌زنه

 سرعت چشمک زدن زنها 2 برابر مردهاست

300 ماهيچه وقتي‌ ايستاده ايم در حفظ تعادل به ما کمک مي‌کنه

زنان تمام اين متن رو خوانده اند ولي‌ ...

مردها هنوز دارن به شصت شون نگاه ميکنند !!!

تموم شد رفت


برچسب‌ها: دانستنيها
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 14:44 |

گرگه: خونه خاله کدوم وره؟

گوسفندا: از اين وره ... از اون وره ... از اين وره ... از او وره!

خب اين نشون ميده که ما از همون اول تو کار اسکل کردن و خل بازي بوديم!


مامانم امروز با چشماي اشک آلود اومده طرفم و مي گه: پسرم تو رو به جوونيت قسم،

تو رو به روح پدر مرحومم قسم، تو رو به شير خودم قسم، ديگه قاشق تو اين ظرفاي تفلونِ من نزن!


سر صبح از خواب بيدار شدم ميگم: سلام باباي مهربونم.

ميگه: سلام گرگ بي طمع نيست. باز پول مي خواي؟ پولاتو چه کار مي کني؟ نکنه معتاد شدي؟ بدبخت ترک کن!

بعد پنج دقيقه تيکه انداختن ميگه شوخي کردم مي خواستم خواب از سرت بپره.


براي کاهش وزن ابتدا سر خود را به چپ و سپس به راست بچرخانيد.

اين حرکت را چند بار در موقع تعارف شيريني، شکلات، تنقلات و غذاهاي چرب و چيلي انجام دهيد.

حتما لاغر مي شويد!


برچسب‌ها: جالبناک
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 13:58 |

در راستاي اعلان بخشنامه‌اي‌ به بوتيک ها با مضمون:

نمايش عمومي کروات و پاپيون ممنوع است. مانکن ها بايد بدون سر باشند و برجستگي‌هاي بدنشان معلوم نباشد . . .


*بخش‌نامه به ميوه‌فروشي‌ها*

• نمايش عمومي هويج و بادمجان ممنوع است

•  آويختن موز در مقابل مغازه ممنوع است و روي ليموهاي درشت و آبدارحتما بايد با پارچه ضخيم و گشاد پوشانده شود.

• خيار تنها با ارائه‌ي سند ازدواج و پس از استعلام فروخته شود.

• خيره شدن به هلو ممنوع است.

• در پايان برنامه5 ساله دوم ميوه فروشي ها بايد زنانه و مردانه شوند. خيار، بادمجان،موز و تمام درازي هاي ديگر فقط به آقايان فروخته خواهد شد .کيوي نيز استثنا فقط به آقايان عرضه خواهد شد.

 ليمو، طالبي، هلو(لعنت اله) و ديگر گردالي¬ها فقط به بانوان فروخته مي¬شود.

• مبارزه با کاشت، برداشت و توزيع مخفيانه خيار چنبر(نعوذ باله) به عهده ستاد مبارزه با مواد مخدر است.

*بخش‌نامه به دوچرخه‌سازي‌ها*

• باد کردن لاستيک با تلمبه ممنوع است .

•باد کردن توپ با دهان توسط زنان از اهم جرايم محسوب مي شود.


برچسب‌ها: بخش‌نامه
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 12:56 |

خوردني باشد: مثل عسل

ساعات مختلف روز: مثل پگاه، سپيده، سحر

اسم جک و جونور باشد!

اعم از پرنده: مثل پرستو، درنا…

حشره: مثل پروانه

چهارپا: مثل غزال

اسم علف باشد: مثل ريحانه، پونه و…

اسم مکان باشد: مثل صحرا، دريا، خاور، ايران

خيس باشد: مثل شبنم، دريا، ساحل، باران

و کلا هر اسمي تو اين مايه ها باشد اسم دختر و در غير اين صورت اسم پسر مي باشد ... !!!


برچسب‌ها: انواع اسم دختر
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 12:50 |

آره داداش ...

دختربازي نه يعني دختربازياي امروزي.. !

كه زرتي يه تلفن ميدن فرداشم تو كافي شاپ قرار.. !

دختر بازي يعني سه ماه آزگار دنبال دختره از مدرسه بري تاخونه.. !

يعني اگه يه بار دختره نيگات كنه ذوق مرگ بشي.. !

يعني شيش ماه اين پا اون پا كني تا يه نامه بهش بدي.. !

يعني وقتي كه جوابتو ميده بپري هوا از خوشي.. !

دختربازي يعني اگه كسي به دوس دخترت چپ نيگا كرد، پاي چشمش بادمجون بكاري،

بدون هراس از پنجه بكس و چاقو ضامندارش.. !

يعني عشق داري خونت بريزه برا رفيقت.. ، برا دوستت.. ، برا عشقت.. !

آره داداش.. !



سينما نه يعني پرديس سينمايي و موزه سينما و سينماتک و از اين حرفا.. !

سينما يعني لاله زار.. !

سينما يعني بوي تخمه و سيگار و كالباس مارتادلا و خيارشور.. !

يعني کانادا دراي زرد كه يه نفس قلپ قلپ مي ري بالا و تموم که مي شه يه نفس فاتحانه مي كشي.. !

سينما يعني فردين، يعني ناصر، يعني بيک، يعني بهروز.. !

سينما يعني كندو، يعني قيصر، يعني سلطان قلب ها، يعني گوزن ها.. !

سينما يعني سه تا سئانس پشت سر هم ديدن يه فيلم با يه بيليط.. !

آره داداش!


برچسب‌ها: آره داداش
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 12:43 |

به نظر من آدمها دو دسته هستن :


يا از من پولدارترن که بهشون ميگم مال مردم خور و ...

يا بي پول ترن که بهشون ميگم گشنه گدا و ...


يا بهتر از من کار ميکنن که بهشون ميگم خرحمال و ...

يا کمتر کار ميکنن که بهشون ميگم تنبل و ...


يا از من سرسخت ترن که بهشون ميگم کله خر و ...

يا بي خيال ترن که بهشون ميگم ببو و ...


يا از من هوشيارترن که بهشون ميگم پرافاده و ...

يا ساده ترن که بهشون ميگم هالــو و ...


يا از من شجاع ترن که بهشون ميگم بي کله و ...

يا از من محتاط ترن که بهشون ميگم بي عرضه و ...


يا از من دست و دل باز ترن که بهشون ميگم ولخرج و ...

يا اهل حساب و کتابن که بهشون ميگم خسيس و ...


يا از من بزرگترن که بهشون ميگم گنده بگ و ...

يا کوچيکترن که بهشون ميگم فسقلي و ...


يا از من مردم دار ترن که بهشون ميگم بوقلمون صفت و ...

يا رو راست ترن که بهشون ميگم احمق ...


کلا معيار همه چيز من هستم و نه حقيقت


نيمي از عمر را به تمسخر آنچه ديگران به آن اعتقاد دارند مي گذرانيم 

نيمي ديگر را در اعتقاد به آنچه ديگران به تمسخر مي گيرند...!


برچسب‌ها: آدمها دو دسته هستن
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 12:40 |

تو عروسي يکي از فاميلا دلار ميريختن رو سر عروس و داماد!

حمله به دلارا سي مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتيم صرافي يارو گفت دلارا تقلبيه!

آخه فک و فاميله که داريم؟


پسره فاميلمون رفته خارج 2 هفته با فيلتر شکن ميرفته تو فيسبوک

بعد از 2 هفته فهميده نيازي به فيلتر شکن نيست!

آخه فک و فاميله که داريم؟


دارم غرميزنم اين چه قيافه ايه من دارم.

عمه ام ميگه غصه نخور زشتا خوش شانس ترن!

آخه فک و فاميله که داريم؟


دايي بابام (خدا بيامرز) وقتي ما رو نصيحت ميکرد، مي گفت : پدر مادراتون بهتون يه حرفي ميزنن،

تو روشون بگين چَشــــم، ولي تو دلتون بگين:پـــــــــَشـــــــــــــم! يا بگين کشک!

آخه فک و فاميله که داريم؟


برچسب‌ها: آخه فک و فاميله داريم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/07/09 و ساعت 12:38 |
پياده از کنارت گذشتم، گفتي: "قيمتت چنده خوشگله؟" 

سواره از کنارت گذشتم، گفتي: "برو پشت ماشين لباسشويي بنشين!" 

در صف نان، نوبتم را گرفتي چون صدايت بلندتر بود! 

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي چون قدت بلندتر بود! 

زيرباران منتظر تاکسي بودم، مرا هل دادي و خودت سوار شدي! 

در تاکسي خودت را به خواب زدي تا سر هر پيچ وزنت را بيندازي روي من! 

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف کني! 

در سينما نيکي کريمي موقع زايمان فرياد کشيد و تو پشت سر من بلندگفتي: "زهر مار!" 

در خيابان دعوايت شد و تمام ناسزاهايت فحش خواهر و مادر بود! 

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز کنم! 

نتوانستم به استاديوم بيايم، چون تو شعارهاي آب نکشيده ميدادي! 

برچسب‌ها: پياده از کنارت گذشتم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 16:45 |

طرف ميره خونه ي دوستش مهموني؛شب که همه خوابيدن،

زن دوستش مياد سراغش ميگه:

پا شو... بيا بريم عشق و حال !

مهمون ميگه : نــــه بابا! شوهرت بيدار ميشه ؛ميفهمه!

زنه ميره بالاي سر شوهرش يه بشکن ميزنه،ميگه:ديدي بيدار نشد؛بيا بريم!

مهمون ميگه : نه به جان خودم بيدار ميشه!

زنه ميره يکي ميزنه زير گوش شوهره و ميگه:ديدي بيدار نشد؛بجنب ديگه!

مهمون با ترس ميگه: نه...اگه بيدار بشه ؟

زنه ميره تو آشپزخونه يه ماهيتابه مياره ميزنه تو سرِ شوهره و ميگه:

بيـــــــــــــــــــا ... بيدار نشد! بدو بريم!

مهمون باز ميگه: اصلا نه! يه وقت بيدار ميشه!

زنه راه ميفته ميره تو حياط!

شوهره بلند ميشه به مهمون ميگه:

جون ننه ت پاشو باهاش برو! رفت بيل رو بياره ...!


برچسب‌ها: پاشو باهاش برو
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 16:38 |

يه رفيق دارم اسطوره ي مشکلاته . . .

بدشانس . . .

بدهکار . . .

تنها . . .

مشروط . . .

يعني ديگه مشکلي نمونده که اين تجربه نکرده باشه . . .

زنگ زدم بهش ،

ميدونيد آهنگ پيشوازش چي بود؟؟

همه چي آرومه . . من چقد خوشحالم . . .


برچسب‌ها: اسطوره ي مشکلات
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 16:13 |

چند وقت پيش رفتم دفتر روزنامه همشهري آگهي بدم ماشينم رو بفروشم ديدم يارو شروع کرد منو سوال پيچ کردن 

که خونتون کجاست , ماشينت کو , شمارت چنده و از اين حرفها 

حتي پاشد از اونجا زنگ زد به گوشيم ببينه شماره رو درست دادم يا نه 

ديگه من شاکي شدم پريدم بهش که اين رفتارا چيه ؟!!

برگشته ميگه آقا تورو خدا از دستم ناراحت نشو مجبورم , چند وقت پيشا يه نفر اومد اينجا آگهي داد 300 راس گوسفند زنده موجود است بعد شماره روابط عمومي مجلس رو داده بود ملتم زنگ ميزدن مجلس اين گوسفندا موجودن و چندو از اين حرفها .... 

بعدم گير داده بودن به اينا مثل اينکه اذيتشونم کرده بودن و اينم مجبور بود سفت و سخت بگيره ....

خلاصه که پاره شده بودم از خنده....


برچسب‌ها: 300 راس گوسفند
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:42 |

يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك ايراني مردند و همگي رفتند جهنم


فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده ، مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...

تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد...

سپس گفت: خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟


شيطان 5 ميليون دلار خواست...


5 ميليون دلار !!!!!!!

انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست



فرد ايراني خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با ايران تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم...

 او تماس گرفت!! و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.

سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟


شيطان : 10 ميليون دلار خواست...

10 ميليون دلار!!!! ايراني چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست...


و اما فرد آمريكايي  خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم او با امريكا تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد

سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟


شيطان گفت: 1دلار......

فقط 1دلار؟!!!!

شيطان گفت بله خب...

از جهنم به جهنم داخليه (!)


برچسب‌ها: تماس از جهنم
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:37 |

- کجايي عجيجم ؟

+ ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب/جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

- مشروب !؟؟ مگه تو نگفتي من نماز ميخونم ؟؟؟

+ مي خوردن و شاد بودن آيين من است/فارغ بودن ز کفر و دين، دين من است

- با کيا هستي حالا ؟؟؟

+ فصل گل و طرف جويبار و لب کشت/با يک دو سه دلبري حوري سرشت

- :||| آدرس بده ببينم !!! بيام بزنم دهنشونو صاف کنم !!!

+ راه پنهاني ميخانه نداند همه کس/جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر

- انقد مشروب بخور با دوستات تا بميري !!!

+ گر مي نخوري طعنه مزن مستان را/بنياد مکن تو حيله و دستان را

- برووووووووو بميرررررررررررر

+ چون مُرده شوم خاک مرا گم سازيد/احوال مرا عبرت مردم سازيد...


برچسب‌ها: مکالمات خيام با دوس دخدرش
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:32 |

يادش به خير زماني كه راهنمايي بوديم يه دبير داشتيم هر موقع از دست ما عصباني ميشد ميگفت: گوساله ها خجالت بكشيد من جاي پدرتون هستم!

**************************

بزرگترين حرف هاي کينه توزانه با اين جمله توجيه ميشه : ” به خاطر خودت ميگم “

**************************

دقت کردين وقتي با ماشين هستيم

احساس ميکنيم گم شديم اول ضبط ماشين رو کم ميکنيم!!!

**************************

هميشه يه احمقي پيدا ميشه که ماشينشو جلوي پارکينگ خونه ت پارک کنه .. حتي اگه خونه نداشته باشي !!!

**************************

رفتم دنبالِ خواهرم از دانشگاه بيارمش

برگشتنه گشت بهمون گير داده ، ميگه خانوم كى باشن؟

منم با حالت عصبانى ميگم خواهرمه! مشكلى هست؟

بعد يهو خواهرم ميگه :

جناب سروان دروغ ميگه !!!

دوست دخترشم ؟؟؟؟

ميگم دروغ ميگه به خدا جناب سروان ؟

يارو هم مدارك ماشينُ گرفت گفت بيا كلانترى معلوم ميشه!!

به خواهرم ميگم مرض دارى مگه!!!!

ميگه بريم كلانترى بعد بابا اينا بيان دنبالمون مامورِ ضايع بشه يه ذره بخنديم


برچسب‌ها: براي اينکه لبخند بياد روي لبانت
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:21 |

از ايستگاه مترو صادقيه تا ايستگاه علم و صنعت رو مغز رفيقم کار کردم که يه کاري و برام انجام بده

تا راضي شد يه دختر سيريش فال فروشي اومد , خريد رفيقم , تا فال و خوند گفت " علي بي خيال , من که از اولش گفتم انجام نمي دم " 

و پا شد رفت , فال و ورداشتم ديدم توش نوشته 

" پيشنهادي به شما مي شود از طرف يک گرگ دوست نما , شخصي با قامت بلند 

 چشمان درشت , مژه هاي فر , اصلا نپذيريد که تمامش ضرر است "

فقط مونده بود حافظ تو فال يه نامي هم از علي ببره ...


برچسب‌ها: بي خيال
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:13 |
وصيت مي‌کنم بعد از مرگم ....


... از بوي گلاب بدم مي آيد، همون آب معدني کفايت مي کند، نگيد اين راني هلو دوست داشت،
سنگ قبرش رو با راني بشوريمااا،نوچ ميشه !

آقايون فاميل، به خاطر من سه متر ريش نذاريد!

خانم هاي فاميل، خواهشا بالاي سر قبرم جيغ و داد نکنيد،
باور کنيد من از همهمه و شلوغي بدم ميومد! مردم، گناه که نکردم!

مراسم ختم من آخوند هم نياريد واسه فاميل، ديني کلاس پنجم رو يادآوري کنه!!!

توي درايو E عکس دارم، خوراک اعلاميه، عکس پرسنلي نذاريداا، اونا جلب ترحم نمي کنه!

بعد از مرگم هنوز ميت رو زمين مونده هارد کامپيوترم رو بزاريد تو ماکروفر!
يا با چکش خردش کنيد! يه کاري کنيد درايو بيشتر بترکه!
فلش قرمزرو که پشت کتابام قايم کردمم را هم حتما بسوزونيد
اصلا هم نياز نيست توشو نگاه کنيد که چيه من اندک آبرويي داشتم در اين خانواده!!!!!
حواستون باشه ....

روي خرما ها پودر نارگيل نريزيد، هم شکلش خز ميشه، هم بدمزه ميشه!
همون گردو بزاريد لاش خيلي حال ميده!

شايعه کنيد قبل مرگش بهش الهام شده بود ميميره!
از اون ديالوگ هاست که مو به تن سيخ مي کنه هااا !!

پنج شنبه ها سر خاکم نيايد چه کاريه؟ ترافيکه!

فيس بوکم رو بلاک نکنيد، گاهي باهاش پست بديد بياد بالا جيگر رفيقام کباب شه!

حتي اونائي که مثل نامه ي يک طرفه فقط براشون ايميل ميفرستادم ...
گاها برام ايميلي بجاي فاتحه بفرستيد و يادم کنيد 

روحم شاد و يادم گرامي باد !

برچسب‌ها: بعد از مرگم
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:11 |
پسرها به چند دسته تقسيم مي شوند:
دسته اول فرهنگ بالا دارند
دسته دوم تحصيلات عالي دارند
دسته سوم اخلاق نيکو دارند
دسته چهارم شخصيت باوقار دارند
دسته پنجم خانواده درست حسابي دارند
دسته ششم شغل شريف دارند
دسته هفتم چهره زيبا دارند
دسته هشتم محبت بي اندازه دارند
دسته نهم صداقت بي ريا دارند
و دسته آخر که هيچ کدوم از موارد بالا رو ندارند ، ماشين مدل بالا دارند!

و ما هم بسيار خوشحال و خرسنديم که خواهران هموطن ما اگرچه با صرف هزينه هاي هنگفت و ميليوني خود را پلاستيکي مي کنند ولي آنقدر کم توقع هستند که از پسران نه تحصيلات و نه شعور و نه احساس و نه شخصيت را طلب مي کنند و به جايش فقط و فقط تيکه اي فلز هفتاد ميليون توماني را مي خواهند که مسلماً بدست آوردنش براي پسر ها بسيار آسانتر از کسب معرفت و شخصيت و تحصيلاته!

به سلامتي دختراي ايراني که خيلي سطح پايين البته از نظر توقع هستند

برچسب‌ها: دسته بندي پسرها
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/05/08 و ساعت 15:3 |

آيا از جنگ بين دو جنس (زن و مرد) خسته نشده ايد؟

زنان و مردان باهم متفاوت هستند، در اين دو نكته ترديدي نيست.

ولي به جاي تاكيد روي كيفيت هاي منفي زن و مرد ، چرا روي نقاط مثبت آنها تاكيد نكنيم؟


بياييد از خانم ها شروع كنيم:

زن ها مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زن ها وقتي خوشحالند گريه ميكنند.

زن ها براي نشان دادن توجه و علاقه هميشه كارهاي كوچكي انجام ميدهند.

زن ها براي دستيابي به بهترين چيزها براي همسر و فرزندانشان دريغ نمي كنند.

زن ها قدرت اين را دارند كه وقتي خيلي خسته هستند و نمي توانند روي پا بايستند ، لبخند بزنند.

زن ها مي دانند چگونه يك وعده شام يا ناهار معمولي را به يك فرصت تبديل كنند.

زن ها مي دانند چگونه از پول خود بهترين استفاده را ببرند.

زن ها مي دانند كه چگونه يك دوست بيمار را تيمار كنند.

زن ها شادي و خنده را به دنيا ارزاني مي دارند.

زن ها مي دانند چگونه ساعت هاي متوالي كودكان را سرگرم كنند.

زن ها صادق و وفادار هستند.

زن ها در زير آن ظاهر نحيف ، اراده پولادين دارند.

زن ها براي ياري رساندن به دوست محتاجشان، همه كار انجام مي دهند.

زن ها از بي عدالتي به آساني به گريه مي افتد.

زن ها مي دانند چگونه به يك مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زن ها دنيا را مكاني شادتر براي زندگي مي سازند.


حالا نوبت مردهاست....:

مردان براي حمل اشياء سنگين و كشتن سوسك و عنكبوتها خوب هستند.


برچسب‌ها: زن و مرد
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 14:24 |

دختر:خوابي؟؟؟

پسر: آره عزيزم!بيدار شدم زنگ مي زنم بهت!

دختر:من دوست پسر قبليم اين موقع روز خواب نبود!

پسر:چه ربطي داره؟

دختر:من واسش مهم بودم!

پسر:خوب بيا من بيدار شدم، خوب شد؟

دختر:دوست پسر قبليم اصلا" نمي گفت: من بيدار شدم بيا!

پسر:اون يه آدمه ديگه بود من يه آدمه ديگه!

دختر:من كه همون آدمم!

پسر:من قانع شدم ، از اين به بعد هر روز 6 صبح بيدارم!

دختر:من 6 خوابم!

پسر:من دوست دختر قبليم 6 صبح بيدار بود!

دختر: خب پس برو با همون! ( گوشي رو قطع مي كنه)!


و هنوز تحقيقات براي شناخت زنها ادامه دارد ..!


برچسب‌ها: تحقيقات ادامه دارد
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 14:15 |
حالا گاوداري و مرغداري و پرورش اسب و اين چيز ها رو خارج شهر ميسازن
قابل درکه برام !
اما نمي فهمم ديگه چرا دانشگاه ها رو خارج شهر مي سازن؟ 
.
.
.
سعي کن با سرعت زياد بگي
“کانال ِ کولر، تالار ِ تونل”
بعد از 6 بار تکرار سوتي هاتونو بنويسيد!
.
.
.
به کنار من اگر مي آييد ، نرم و آهسته بخوره تو سرتون …!
همون بياين خودش کليه !
.
.
.
هروقت رفتين دکتر ازتون پرسيد “اينجا درد ميکنه؟”
بهش دروغ بگين !
چون دقيقا همونجا رو فشار ميده پدسّگ !

برچسب‌ها: آنتراک 2
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 13:59 |

نمونه سوالهاي رايج توي همه ي خونه ها

اين تلويزيون بي صاحاب واسه کي روشنه ؟

چي از جون اين يخچال بدبخت ميخواي ؟

کي لامپ دستشويي رو روشن گذاشته ؟

کي دمپايي دستشويي رو خيس کرده ؟

اين موقع شب با کي حرف ميزني ؟

چشمات در نيومد پاي اين کامپيوترِ کوفتي ؟

کي غذاي منو خورده ؟

 --------------------------------------------------

.آقا يه دقه وايسيد !!! يه سوال ! مرد و مردونه ! بالا غيرتن

چرا وقتي اس ام اس خالي ميفرستيم ، انگليسي حساب مي کنن ؟؟؟

 --------------------------------------------------

سلامتي خانم هايي که ميخوان پارک دوبل کنن

روسري ليز ميخوره ، شال ميافته از سرشون

دکمه مانتو باز ميشه ، دستشون ميخوره به برف پاک کن

اشتباهي ميزنن تو دنده چهار به جاي دنده عقب

آخر سر هم خاموش ميکنن !

 --------------------------------------------------


برچسب‌ها: آنتراک
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 13:49 |

با زيرشلواري ازخونه زدم بيرون هوا سرد بود واسه اينکه سرما کمتر بهم نمود کنه دستامو جمع کردم رو سينه و بدو بدو رفتم سمت بقالي محله که سر خيابون بود اما وقتي رسيدم ديدم بقالي بسته اس با خودم گفتم : تف به اين شانس تو راه برگشتن به خونه بارون گرفت اونم باچه شدتي يه نگاه به آسمون که انگار فهميده بود من با لباس گرم بيرون نيومدم کردم و گفتم : تف به اين شانس وقتي رسيدم خونه سريع کليد ماشين و برداشتم تابرم از يه جاي ديگه خريد کنم باز با زيرشلواري نشتم تو ماشين و راه افتادم تو راه همينطور که داشتم ميرفتم يه مرتبه دختري که حاشيه خيابون داشت راه ميرفت تلو تلو خورد و خورد رو زمين منم که هميشه حساس بودم نسبت به خانم هايي که تو خيابون دچار مشکل ميشند گفتم :تف به اين شانس سريع ماشين و پارک کردم و رفتم سراغش هر چقدرصداش زدم جوابي نداد انگار بيهوش شده بود خوب که نگاهش کردم ديدم خيلي چهره اش جذابه و يه ندايي از درون به من ميگفت اگه کمکش نکني خيلي خري . من که الان درگير عواطف انسان دوستانه شده بودم گفتم : تف به اين شانس از رو زمين بلندش کردم و با زحمت گذاشتمش روصندلي عقب ماشين به هر زحمتي بود سريع رسوندمش به بيمارستان وقتي تو راهروي بيمارستان همراه برانکاردش داشتم راه ميرفتم ديدم همه چپ چپ نگاهم ميکنند يه نگاه به خودم کردم ديدم با زيرشلواريم و از همه بدتر زير شلواريم خيسه و چسبيده به تنم و منظره بدي رو به نمايش گذاشته زير لب گفتم تف به اين شانس


برچسب‌ها: تف به اين شانس
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 13:38 |

مشـــغول رانندگي تو جاده ام..

از فاصله دور پلـــيس واسم دست تکون ميده و ابراز ارادت ميکنه !

خيلي آدماي با محبتي هستــن !

چطوري از اين فاصله منو شــــناختن !؟

يکيشون جوگير ميشه تا وسط جـــاده مياد!

... با حرارت خاصي واسم دست تکــون ميده !!

چراغ ميزنم وبا حرکت دست به ابرازعلاقه شون جـــواب ميدم !

دفترچه و خودکار تو دستشه ؛

ميخواد ازم امـــضا بگيره ،اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد !

اشک تو چشام حلقه ميزنه از اين همه احساسات پاک و بي آلايش !!!!


برچسب‌ها: پليسا
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 13:26 |
ديشب داداشم تو خواب هذيون ميگفت و جيغ ميكشيد ...
رفتم تو اتاق ميبينم بابام بالا سرشه !!
ميگم خوب بيدارش كن !
ميگه بذار كابوسشو ببينه ، اينهمه پول دي وي دي ميده فيلم ترسناك ميگيره....
بزار سه بعديشم ببينه...
.
.
خدايا دست بشکنه , پا بشکنه , سر بشکنه
اما دل نشکنه
الهي دل هيچکس توي اين دنياي خاکستري اين روزها نشکنه
.
.
حراست دانشگاهاي کشور تصويب کردند که از سال تحصيلي 91-92 كسايى كه چشم رنگى دارن ، بايد لنز مشكى بذارن 
.
.
خسرو شکيبايي مي گفت:
بعضي وقت ها يکي طوري مي سوزونتت
که هزار نفر نميتونن خاموشت کنن،
... بعضي وقت ها يکي طوري خاموشت ميکنه
که هزار نفر نميتونن روشنت کنن.


برچسب‌ها: حرف حساب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 13:1 |
يک روزنامه ي اردني خبر زده که آمريکا چهارشنبه همين هفته به ايران حمله ميکنه.
اينها هم کامنتهاي زير اون تو يه سايت فارسي :

- ما 4شنبه امتحان داريم لطفا بندازين جمعه
- من چهارشنبه چک دارم !
- منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چيکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ...
- پس چرا ساعت شو نگفته؟! شايد ما خونه نباشيم...
- حالا من چي بپوشم؟!
- ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم!
- ميشه بهش بگين موقع برگشت منو به عنوان غنيمت ببرن آمريکا
- سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بريم دَدَر!!
- شام هم ميدن؟
- ايول ، بالاخره يه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسي.
از جنگ برگشتم خستم ! تازه اگه اسير نشم و برگردم
- بگو سر راه نون بگيره...
- اي بابا حالا نميشه جمعه عصر باشه آخه عصراي جمعه خيلي دلگيره
آقا ما از مسئولين خواهشمنديم جمعه حول و حوش ساعت ?-? حمله کنن بعد از ناهار

برچسب‌ها: حمله آمريکا به ايران
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 12:22 |

اين بچه هاي جديد چي ميفهمن از زندگي؟ چي حاليشونه؟ 

وقتي يه دست گل کوچيک تو خيابون نزدن

تا حالا با توپ دولايه که لايش گشاد باشه بازي کردن ببينن از راگبي سخت تره ؟ 

تا حالا از اين توپ دولايه سفتا خورده تو رونشون حس کنن قطع شده پاشون ؟ 

تا حالا توپشون رو شوتيدن زير ماشين گير کنه بگه فيسسسس بعد همه بچه ها فحششون بدن ؟ 

تا حالا توپشون افتاده تو جوب آب ببره دو پا برن تو جوب بيارنش ؟ 

تا حالا توپشون افتاده خونه همسايه تک بيارن کي بره زنگ بزنه ؟ 

تا حالا توپ دو لايه پيدا کردن از خوشحالي تا خونه روپايي بزنن ؟ 

تا حالا شده تو راه بقالي واسه خريد توپ پلاستيکي قرمز و سفيد پول رو گم کنن اونوقت همونجا بشينن گريه کنن ؟ 

ميدونن تو گل کوچيک گل زير طاق حکم تشرف به درگاه حق تعالي رو داشت ؟ 

ميدونن ليگ محله از بوندس ليگا مهمتره ؟ 

ميدونن يعني چي ساعتها پشت تيردروازه بزرگترا وايسادن تا بازيشون بدن يعني چي ؟ 

ميدوني دعوت بچه هاي محله بغلي واسه يه سه گله کم از يک لشگر کشي ناموسي نداشت ؟

دريبل تو گل مي دونن چيه ؟ سانتر از جناحين تو يه کوچه 6 متري ديدن ؟

 اصلاً ميدونن آقاي اسماعيل آبادي چطوري توپ جر ميداد ؟ 

با دختراي کوچه فوتبال بازي کردن که همه جاي تنشون جاي چنگ باشه آخر بازي ؟ 

شوت يه ضرب ميدونن چيه ؟ دور نزديک مي فهمن کنايه از کدام ضربه بوده ؟ 

يه تيکه تو گل مي دونن کي جايگزين پنالتي ميشه ؟ 

يه پا ثابت موقع پنالتي ميدونن اشارت به کدام پا داره ؟ 

تا حالا ژست دو پا ثابت موقع پنالتي گرفتن ؟ 

تا حالا موقع حمله به سمت دروازه با صداي بلند آهنگ فوتباليستها خوندن ؟ 

ميدونن داشتن تور دروازه براي گل کوچيک يه آپشن حساب ميشد و مخصوص مايه دارا بود ؟

 اوووه بخوام بنويسم يه کتاب ميشه اندر احوالات گل کوچيک ... آخه چي ميفهمن اينا ؟!


برچسب‌ها: بچه هاي جديد
+ نوشته شده توسط morteza در یکشنبه 1391/04/11 و ساعت 12:14 |

من دنبال يه پسر خوب
مودب
با شخصيت
سربزير و چشم پاک
راستگو
اهل کار
خانواده دوست
مهربون
و . . . ميگردم
.
.
نه براي اينکه دوست پسرم بشه
.
.
.
.
.
.
يا اينکه شوهرم بشه .. نه به خدا .. خدا به سر شاهده !
واسه اين ميخوام که ببينم چه شكليه اصلا"...


برچسب‌ها: پسري که نيست
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:54 |
پسر به دختر :
پدرمن پيره و 92 سالشه و به همين زودي ها مي ميره و من پولدار ميشم !
همسر من ميشي ؟؟
دختر : نه !!!
.
.
.
چند روز بعد پسر فهميد اون دختره شده مادر جديدش.


نتيجه اخلاقي : هيچ وقت ايده هاتون رو به يک زن نگيد !!!


برچسب‌ها: ايده هاتون رو نگين
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:50 |
خودکارتو گم کني= خودکار نداري
خودکار نداشته باشي= جزوه نداري

جزوه نداشته باشي= درس نمي خوني
... ... درس نخوني= پاس نميشي

پاس نشي= مدرک نمي گيري
مدرک نگيري= کار گيرت نمياد
کار نداشته باشي= پول نداري

پول نداشته باشي= غذا نداري
غذا نداشته باشي= لاغر مردني ميشي

لاغرمردني بشي= زشت ميشي
زشت بشي= عاشقت نميشن
عاشقت نشن= ازدواج نميکني

ازدواج نکني= بچه نداري
بچه نداشته باشي= تنهايي
تنها باشي= افسرده ميشي

افسرده بشي= مريض ميشي
مريض بشي = ميميري

.
.
.
.
پس حواست باشه خودکارتو گم نکن وگرنه
ميميري...!!


برچسب‌ها: هيچ وقت خودکارتو گم نکن وگرنه ميميري
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:43 |
مامان داره ظرف ميشوره رو به من ميکنه ميگه: امروز رفتي دکتر چي شد؟؟؟
شروع به توضيح دادن مي کنم يهو ظرف از دست مامانم ميوفته ميشکنه!!!
مامانم: ااااااااااااه انقدر حرف ميزني حواسم پرت شد ديگه سرويس ناقص شد!!!!

بابام داره تلويزيون ميبينه رو به من ميگه: رفتي بانک چي شد؟؟؟
با کلي ذوق و شوق شروع به تعريف ميکنم يهو اخبار BBC شروع ميشه!!!!
بابام در حال زياد کردن صداي تلويزيون: هيــــــس هيچکي حرف نزنه!!!!

داداشم تو اتاقش داره درس ميخونه صدام ميزنه ميگه بيا ...
کلي خوشحال ميرم تو اتاق ميگم جانم داداش يهو تلفنش زنگ ميزنه دوست دخترشه!!!
داداشم در حالي که نيشش باز شده ديده دختره زنگ زده : ميشه بري بيرون درو ببندي؟؟

ميشينم تو اتاقم پاي کامپيوتر ، مامان بابام و داداشم در حال حرف زدن صداشون از حال داره مياد:
مامانم: اين پسره از دست رفت
بابام: آخر سرطان باسن ميگيره انقدر ميشينه پاي کامپيوتر!!1!
داداشم : پرروش کردي ديگه !!
گرفتار شديم به خدا !!!!


برچسب‌ها: گرفتار شديم به خدا
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:20 |

زني مشغول درست کردن تخم مرغ براي صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، يه کم بيشتر کره توش بريز....
واي خداي من ، خيلي زياد درست کردي ...
حالا برش گردون ... زود باش
بايد بيشتر کره بريزي ... واي خداي من از کجا بايد کره بيشتر بياريم ؟؟ دارن مي‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي‌کني ... هيچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! ديوونه شدي ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي ؟؟؟ يادت رفته بهشون نمک بزني ... نمک بزن ... نمک ...
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده ؟! فکر مي‌کني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامي گفت : فقط مي‌خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي‌کنم، چه بلائي سر من مياري.


برچسب‌ها: قابل توجه خانم ها
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:17 |

اگر دخترها جاهايي برن که نميرن......مثلا اگر دخترها هم برن سربازي چي ميشه؟ ....
به نظر من که اين کار توي مملکت مانشدني هست ... آخه جنبه و ظرفيت مي خواد که اين چيزها رو ما عمرا نداريم .... حالا فرض کن که بشه:

1) قضيه فرار از سربازي به کل منتفي ميشه و همه (پسرها) مي خوان برن سربازي ... حتي اونهايي هم که قبلا رفتن مي خوان دوباره برن!!
2) غذاي پادگان ها نسبت به گذشته خيلي بهتر ميشه ( دخترها مي خوان هنرهاشون را نشون بدن)
3) هيچ کس ديگه دنبال معافيت نميره حتي کور کچل ها هم مي خوان بيان سربازي!!!
4) اضافه خدمت برداشته ميشه ... کارايي که قبلا باعث اضافه خدمت مي شده حالا باعث کاهش خدمت ميشه
5) ازدواج دانشجويي و لاو ترکوندن توي دانشگاه کم ميشه و ازدواج در پادگان و عشق من هم سنگر من مد ميشه!
6) فرهنگ عمومي پادگان افزايش پيدا مي کنه .... ديگه سربازها فحش رکيک به هم نميدن از شوخي هاي شهرستاني(!!) هم خبري نيست
7) حمام و دست شويي هاي پادگان ها بالاخره روي بهداشت رو هم مي بينن
8) ديگه رژه ها در پادگان درست انجام ميشه .... چون دخترها را ميذارن صف اول
9)خاموشي از 9 شب به 12:30 - 1 شب ميرسه
10) خدمت سربازي از 2سال به 6 ماه کاهش پيدا مي کنه ... اگه خواستي ميتوني اصلا نري ...
 چون تا 15 سال بعدش سرباز نمي خوان از بس داوطلب هست
11) بعد از 6 ماه که از سربازي بر مي گردي اندازه 6 سال خاطره داري!!!


برچسب‌ها: فوايد سربازي رفتن دخترها
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:14 |
يك روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشا بنويسه
از پدرش مي پرسه: پدرجان ! لطفا براي من بگين سياست يعني چي ؟
پدرش فکر مي کنه و مي گه :بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده
خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي
من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم ...
... مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره ميکنه.
... کلفت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه وهيچي نداره.
تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي..
داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است.
اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچيکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادر کوچيکش
و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا مي زنه.
مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش
به خواب عميقي فرو رفته و هر کار مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه.
مي ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بيدارکنه، مي بينه باباش توي تخت کلفتشون خوابيده .....؟؟؟؟
ميره و سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيه؟
پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چيه: سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو مي ده، درحالي که جامعه به خواب عميقي فرورفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نميتونه جامعه
رو بيدار کنه، در حاليکه نسل آينده داره توي كثافت دست و پا مي زنه ....


برچسب‌ها: سياست چيست
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:9 |

اين سوتي مربوط ميشه به مادر يکي از رفيقامون که 70 سالي رو داشت اون زمان ( سلامت و 120 ساله باشه )
چند سال پيش مادر رفيقم رفته بود استراليا
يه روز خونه دوستمون بودم دوست دختر و دوست دوست دخترش هم بودن که مادرش زنگ زد گوشي تلفن خراب بود و فقط با اسپيکر ميشد صحبت کرد خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي حاج خانم به رفيقمون گفت : رضا اينجا يه خواننده اي هست خيلي معروفه هروقت ميبينمش ياد توميافتم ( لازم به ذکر که اين رفيق ما کپي برابر اصله با جواد يساري در ظاهر ) خيلي شبيهته
رضا : خوب کيه
حاج خانم : اسمش فيني فايتينه
رضا : کي ؟!؟!؟!؟
حاج خانم : فيني فايتين
رضا : فيني فايتين ديگه کيه ؟!"؟!
حاج خانم : بابا همون که عکسش بالا آينه تو اطاقته
هم زمان 4 جفت چشم چرخيد سمت آينه ديديم (( ريکي مارتين )) از بالا آينه ذل زده به ما ... فقط زمين و گاز ميزديم از خنده

يه دفعه هم با همين حاج خانم نشسته بوديم بحث انتخابات آمريکا بود حاخ خانم خيلي جدي فرمودن به نظر من کيريپتون انتخب ميشه ... منظورشون کلينتون بود ... ما هم که ديگه سک سکه گرفته بوديم از خنده يکي سرشو کرد تو گوشيش يکي رفت آب بخوره يکي هم رفت سوپري خريد ...

* * * * * * * * * * * * *
اعتراف ميکنم وقتي کوچيک بودم
مخصوصا بازي هاي فوتبال
هميشه فکر ميکردم {زنده}يعني همه زنده و سرحالن
وقتي هم بازيکني زمين ميخورد همش نگران بودم نکنه بنويسه مرده
کلي غصه ميخوردم

* * * * * * * * * * * * *


برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1391/02/23 و ساعت 16:8 |

دختر : مامان خواستگاري که ميخواد بياد ازم 23 سال بزرگتره

مادر : چي ميگي؟ ميخواي با يکي همسن بابات ازدواج کني ؟

دختر : بهم گفته ميخواد زنشو طلاق بده

مادر : مگه زنم داره ؟

دختر : آره سه تا هم بچه داره

مادر : واي خداي من ، آخ قلبم !

دختر : ولي خيلي پولداره ، چند تا برج ساخته که يکي از اونا برج ميلاده !

مادر : بگو ببينم خيلي دوستش داري ؟!


گوشيمو تو ماشين بابام جا گذاشتم از خونه بهــش زنگ زدم ، ميگم:

- گوشيم تو ماشينت جا مونده

*ميدونم

- زنگ خورد جواب ندياااا !

*اخه مگه من بيکارم جواب زنگ گوشي تورو بدم...

- خب حالا چرا عصباني ميشي ، کسي زنگ نزد؟

*نه فقط الهام اس داد گفت غروب مياد دنبالت برين بيرون گفتم وقت نداري سرت شلوغه

- واسه چي اينو گفتي ؟

چون قبلش به طــــناز قول دادم برين خريد!


برچسب‌ها: حرف حساب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/13 و ساعت 13:37 |

چند وقت پيش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم...!

منم يهو رفتم تو فاز هندي گفتم:

بزن بابا..!

بزن !

بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه...!

بزن که بفهمم هنوز بي صاحاب نشدم...!

بزن بابا!

ودر نهايت ناباوري بابام زد تو گوشم


ظهر تو خونه دراز کشيده بودم و TV ميديدم

که متوجه شدم که يه نفر از تو کوچه داره اسممو با بلندگو صدا ميزنه

اولش فکر کردم شايد با کس ديگه ايي کار داشته باشه اما بعد از چند ثانيه اسم و فاميلو با هم صدا زد

رفتم تو کوچه ديدم يه وانت سبزي فروشي جلو در خونه ايستاده بهش گفتم منو از کجا ميشناسي

گفت مامانت سر کوچه ازم سبزي خريدو گفت بيام اينجا صدات کنم که بياي بگيري.


برچسب‌ها: شايد بخنديد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/13 و ساعت 13:29 |

مامانم در طول شبانه روز فقط يکبار بهم ميگه مهندس

اونم آخره شباست که صِدام ميزنه مهندس بيا آشغالا رو بزار دَم در!!!

**************************************

ساعت 5 دارم از خونه ميرم بيرون ميگم 11 ميام .

بابام ميگه حالا خودت به درک اون دختره صاحاب نداره ؟؟؟!!!

**************************************

آموزش سريع تفاهم در زندگي مشترك

براي خانوم‌ها:

هيچ وقت با هيچ مردي بحث نکنيد... بلافاصله گريه کنيد!!!

براي آقايون:

هيچ وقت با خانوم‌ها بحث نکنيد... بلافاصله ببوسيدشون!!!

**************************************


برچسب‌ها: موضوعات جالب و خنده دار
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/13 و ساعت 13:16 |
اومدم خونه ، ميبينم يه سري کاغذ چسبيده به ديوار ، روش نوشته +18 ، همينطور که مسير کاغذها رو دنبال ميکنم ، ميبينم ميرسه تو آشپزخونه ، آخرين برگ روش نوشته :
" آشغالا رو بزار دم درب "

يکي از دوستان :چند روز پيش داشتم با دوستم که ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره صحبت ميکردم و تبريک عيد ميگفتم و در آخر هم گفتم از طرف من خانم گلتو ببوس و به بچه هات هم سلام برسون.
البته ميخواستم بگم بچه هاي گلتو ببوس به خانومت هم سلام برسون!
بنده خدا يه کم مکث کرد و بهد زد زير خنده

تو دانشگاه آزاد لاهيجان بوديم سر کلاس يه خانومي خيلي ورجه وورجه ميکرد استاد بهش گفت خانوم چه خبرتونه؟ دختره گفت استاد به خدا تقصير ما نيست، آقاي فلاني داره مارو بالا پايين ميکنه! توضيح: اسم پسره يادم نيست پسره با پاهاش داشت صندلي دختر رو تکون ميداد غير عمدي

اعتراف ميکنم دوران بچگيم هروقت يه فيلم خارجي ميديدم (اون موقع نميدونستم دوبله چيه) بعد اينکه تموم ميشد ميرفتم ساعتها تمرين ميکردم که ببينم چجوري ميشه دهنتو وا کني حرف بزني ولي صدات چند ثانيه بعد بياد يا چجوري ميشه جمله رو بگيو دهنت رو ببندي ولي صدات همچنان تا چند ثانيه ادامه داشته باشه خلاصه پدر فککمو در مياوردم تا اينکه بعد از مدتي به اين فکر افتادم که ايرانيا موهاشونو بيرون نميزازنکه پس اينا چجوري فيلم بازي ميکنن چرا پليس نميگيرتشون ؟؟؟ و سرانجام پس از روزها تفکر به اين نتيجه رسيدم که اونا ايرانياي مقيم خارجن مخصوص رفتن اونجا فيلم بازي کنن بفرستن واسه ما 

برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/06 و ساعت 19:8 |

قانون پايستگي واحد :واحد ها نه از بين ميروند و نه پاس ميشوند بلکه از ترمي به ترم ديگر انتقال ميابند !

تقلب چيست؟يک سري اعمال ننگين در صورت اين کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمي دارد نوع خاصي از هلو برو تو گلو

شب امتحان شبي که در آن نسکافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند شب ر ق ص و پايکوبي کلمات جزوه و کتاب بر روي سسلسله اعصاب محيطي و مرکزي دانشجو

دانشجويان ساکن خوابگاه : جنگجويان کوهستان

دانشجويان پرسر و صدا : گروه ليان شان پو

خانواده دانشجويان : بينوايان

انتخاب درس افتاده : زخم کهنه


برچسب‌ها: فقط دانشجويان مي فهمند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/06 و ساعت 19:0 |

حسني نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو


موي ژلي ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سيما جون ،نه رعنا جون


نه نازي و پريسا جون

هيچ کس باهاش رفيق نبود


تنها توي کافي شاپ

نگاه مي کرد به بشقاب !


برچسب‌ها: حسني نگو, علاف بگو
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در چهارشنبه 1391/02/06 و ساعت 18:35 |

بچه ها بخونيد و بخنديد    

1) دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

*******

2) اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه، از خونه فرار مي کنه. اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري مي ده! 

*******

3) يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي مي کنه! اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو مي کشه 

*******

4) يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده مي شه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو مي کنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي مي کنند و به سه تا نمي رسه مشکلاتشون! 

*******


برچسب‌ها: فرقهاي بين دخترا و پسرا
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/02/01 و ساعت 14:56 |

يه بار بچه که بودم مهمون از شهرستان داشتيم اين مهمون صبح زود دشک و پتو ذو جمع کرده بود گذاشته کنار اتاق,منم پا شدم واسه اينکه مامانمو اذيت کنم رفتم لاي دشک خوابيدم بعدش خوابم برد!حالا مامانم اصلا نفهميده بود که من. 3بيدار شدم چه برسه به قايم شدن! بعدش رفته بود صدام کنه ديده بود نيستم کپ کرده بود!هيچي ديگه ساعت2 بعد از ظهر بيدار شدم ديدم مامانم داره زار ميزنه همه همسايه ها هم دورس جمعن!

جاي همتون خالي کتک مفصلي خورديم!ايشالا قسمت همه بشه!


تو دوره دبريستان، يه بار ميخواستم از مدرسه جيم بزنم، صبر کردم وقتي همه رفتن بيرون وفقط بابام مونده بود خونه، رفتم دم در ، درو باز کردم ، داد زدم :" بابا خدافظ. من رفتم"

" خدافظ"

تق! درو کوبيدم بهم و يواشکي برگشتم تو کمد رختخوابها زير يه دشک دراز کشيدم واستتار کردم!بابام هم يه پتوي تا شده آورد گذاشت توي کمد و منو نديد!

بعد چند دقيقه صداي باز وبسته شدن در خونه اومد وبابام رفت...منم از جايگاهم اومدم بيرون و شاد وشنگول پريدم وسط هال که...

با بابام فيس تو فيس در اومدم!!موبايلشو جا گذاشته بود!

نمي دونين با چه ذلت وخواري اون روز با يه عالمه تاخير رفتم مدرسه!

بعد ازونم تا چند وقت بابام آخرين نفر ميرفت از خونه بيرون و قبلشم توي همه کمدا و زير همه تخت وميزهارو چک ميکرد!


برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/02/01 و ساعت 14:40 |

پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد

نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد

يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ

قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد

توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد

روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري

گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري!


برچسب‌ها: زنم ميشي
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/02/01 و ساعت 14:13 |

برو بمير : برو گمشو !

بميرم برايت : خيلي دلم برايت مي سوزد !

مي ميرم برايت : عاشقتم !

مي مردي ؟ : چرا کار را انجام ندادي ؟

مردي ؟ : چرا جواب نمي دهي ؟

نمرديم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !

مرديم تا ... : صبرمان تمام شد !

مرده : بي حال !

مردني : نحيف و لاغر !

مردم : خسته شدم!

من بميرم ؟ : راست مي گويي


برچسب‌ها: کاربردهاي مختلف صرف فعل, مردن, در فرهنگ ما
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/02/01 و ساعت 14:8 |

در کلوپ گلفي با زمين بسيار بزرگي که داراي 18 سوراخ بود مردي در حال بازي فراموش کرده بود که بايد توپ را به کدام سوراخ شوت کند. از زني که کمي جلوتر از او مشغول بازي بود سوال کرد : نميدونم توپو تو کدوم سوراخ بايد بشوتم؟

زن پاسخ داد : من الان تو سوراخ هفتم دارم بازي ميکنم پس شما بايد تو سوراخ ششم شوت کني.

مرد تشکر کرد و به بازي بازگشت ولي پس از چند دقيقه اي باز هم فراموش کرد و دوباره پيش زن رفت و از او کمک خواست و زن جواب داد : الان من تو سوراخ سيزدهم هستم شما بايد بري تو سوراخ دوازدهم شوت کني ......

پس از پايان بازي مرد زن را به نوشيدن چاي دعوت کرد و با او گرم صحبت شد و از او پرسيد که به چه کاري مشغول است ، زن گفت : من مدير فروش هستم.

مرد بلافاصله جواب داد : چه تصادفي چون من هم مدير فروش هستم و رو به زن کرد و گفت : ميشه بپرسم چي ميفروشي ؟

زن گفت: اگه بهتون بگم چي ميفروشم شما بهم ميخندين ؟

مرد قول داد که نخنده و زن بهش گفت که اون مدير فروش يه کارخونه توليدي نوار بهداشتيه

با گفتن اين حرف مرد چنان خنده اي کرد که از صندلي افتاد رو زمين و زن با اخم بهش گفت : شما قول داده بودي که نخندي.

مرد در حالي که همچنان ميخنديد گفت : آخه منم مدير فروش يه کارخونه توليدي کاغد توالتم و فکر ميکنم هنوزم يه سوراخ از شما عقبترم !!!


برچسب‌ها: يک سوراخ عقبتر
+ نوشته شده توسط morteza در جمعه 1391/02/01 و ساعت 13:59 |

يکي از دوستام يه فيلم بهم معرفي کردو گفت حتما ببينمش چون خيلي قشنگه منم تنبليم ميومد که برم دنبالش تا اينکه خودش واسم آوردش...جمعه بود و تو خونه بوديم ياد فيلمه افتادم گفتم بابا حوصله داري فيلم ببينيم گفت آره...خلاصه رفتم فيلمو آوردم و نشستيم به تماشا...20 دقيقه از فيلم گذشته بود بابام گفت مهديس چايي بريز...( آشپزخونه ما طوريه که رو به رو تلويزيونه و به راحتي ميشه تلويزيون رو از آشپز خانه ديد)..خلاصه من رفتم چايي بريزم..چايي رو ريختمو رفتم بزارم تو سيني که ديدم صداي آخ و اوخ زنه بازيگر فيلم مياد....نگا کردم ديدم بـــعله..( زياد معلوم نبود ولي از حرکت کمر مرده و ناله هاي زنه معلوم بود )....نفسم بالا نميومد..تنها کاري که کردم سرمو کردم تو يخچال و داد ميزدم پس اين قندون کجاست..!!! بعد گوش کردم ديدم انگار صحنش عوض شده ..رفتم قندون و گزاشتم تو سيني و بردم تو هال....بابام چپ چپ نگام کردو گفت مطمئنا قندون تو يخچال نبود....لازم به ذکر نيست که من تا 2 روز پيش بابام آفتابي نميشدم


نقل قول از دوستم : ميگه رفتيم جشن عروسي يکي از رفيقام که تو يه ويلا با يه حياط گنده برگزار کرده بودن ...تو حياطم بزن بکوب ميکردن که يهو بارون شديدي گرفت يه رفيق ديگه منم ساق دوش بود که مسته مست بود هيچي حاليش نبود اينقد خورده بود ... همه مهمونا وقتي ديدن بارون گرفت رفتن داخل ويلا ولي هر چي دنبال ساق دوش ميگشتيم ميديديم نيست رفتيم بيرون تو حياط , ديديم زير بارون داره به گلا با شيلنگ آب ميده :|


برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 16:15 |

با مامانو عموم اينا داشتيم در مورد ازدواج و مرد خوبو معياراي دخترا و اين حرفا بحث ميکرديم....مامانم گفت اين ازدواج مثل توالت ميمونه ما که رفتيم توش ميخوايم هر جور شده بيايم بيرون شماها هل ميديد درو که بريد تو...به خدا تو اين ازدواج هيچي نيست راحت داريد زندگيتونو ميکنيد بشينيد سر جاتون....

اين وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش ميگه ببين مهشيد جون من که خوب خوبه مردام اينم ديگه بقيه رو فک کن چي هستن....

چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو....يه هو در کمال ناباوري بهم گفت مهشيد جون ميدوني که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چيشه....:|


يکي از فاميلون تعريف ميکرد:

يه دوست و همکار داشتيم تو دفترمون هر وقت دور هم بوديم اينو ميفرستاديم بره بستني بگيره اينم از اونجايي که علاقه وافري به بستني ليواني داشت هميشه ليواني ميگرفت هميشه هم وقتي برميگشت همه غرغر که ااي بابا اين يارو چرا واسه بستنياش قاشق نميزاره و اين حرفا.

ازين جريانات 5-6 ماه گذشت يه بار وسيله ميخواستم رفتم سر کشوش ديدم 50-60تا قاشق بستني توشه(ازونايي که پوستش کاغذيه)

گفتم:... اينا چيه تو ميزت؟!:|

گفت:اين يارو بستني فروشه هر دفعه ميرم پول خرد نداره چسب زخم ميده گذاشتم اونجا يه وقت لازم ميشه!!

ما :| :)))))))))))


برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 16:2 |
همسر: چکار ميکني بعد اينکه من بميرم؟ ميري زن ديگه ميگيري؟ 
شوهر: قطعا نه!
همسر: چرا که نه؟ دوست نداري دوباره متاهل بشي؟
شوهر: خوب معلومه که ميخوام
همسر: خوب چرا پس نميخواي دوباره ازدواج کني؟
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج ميکنم
همسر: ازدواج ميکني واقعا؟
شوهر: ……!؟
 
همسر: يعني تو همين خونمون باهاش زندگي ميکني؟
شوهر: البته خوب اينجا خونه خوب و بزرگيه
همسر: باهاش روي تختمون هم ميخوابي؟
شوهر: مگه جاي ديگه هم ميتونيم بخوابيم؟
همسر: بهش اجازه هم ميدي ماشينم رو برونه؟
شوهر: احتمال زياد، خوب ماشين نو هست ديگه
همسر: عکسهاي من رو هم با عکسهاش عوض ميکني؟
شوهر: اگر جاي مناسبي باشه چرا که نه؟
همسر: جواهراتم رو هم بهش ميدي؟
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب ميکنه
همسر: يعني کفشم رو هم ميپوشه؟
شوهر: نه سايزش 38 هست
همسر: [سکوت]
شوهر: [گند زدم!]

برچسب‌ها: سايز
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:58 |

چن وقت پيش با خوشحالي داشتم تو خيابون راه ميرفتم..يهو يه ماشين گير داد 3پيچ...

تا 5مين که اصلا نگاش نکردم...ديگه ديدم خيلي تابلو شده همه دارن نگا ميکنن گفتم ازش بگيرم ديگه بره خبرش....

اومدم شماررو ازش بگيرم دييدم قيافش خعلييييييييييييي باکلاسههههه....

اصلا به روي خودم نياوردم شماررو گرفتم و بهش گفتم فک نکن ازت خوشم اومده مجبورم يه دفعه هم جوگير شدم شماررو پاره کردم جلوش ...پسره هم ديگه بهش برخوردو ...رفت....چن قدم برداشتم مثه سگ پشيمون شدم گفتم اخه چه غلطي بود کردم....رفتم همونجايي ک شماررو پاره کردم با کلي زحمت پيداش کردم...داشتم بلند ميشدم يه دفعه ديدم اون پسره کنارم وايساده ....

گفت اگه همون اول گرفته بودي اين همه خاريو ذلت نميکشيدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ازاونجا به بعد بود ک گفتم من غلط بکنم ديگه شماره بگيرم


برچسب‌ها: شماره بگيرم, ميدي
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:54 |

ما بچه بوديم يه بازي بود به نام :

«همه ساکت بودند ناگهان خري گفت» …

صد برابر پلي استيشن 3 لذت داشت !


وااااااااااااااااااااااااااااي بچه ها!

مثل اينکه 21 د سامبر 2012 الکي الکي جدي جدي شدااااااااااااا!!!

يه نکته جالب اينکه با شب يلداي 91 هم مصادف شده!!

اوووووووووووووووووووووووووف چه شود!!

تمووووووم شديم رفتااااااااااااااااااا


واكنش زنها بعد از نگاه عاشقانه شوهرشون...

زن اروپايي: عزيزم اين نگاهت رو دوست دارم

زن ايراني: چيــــــــــــــه ؟ بيا منو بخـــــــــــور!!!!


برچسب‌ها: فقط برا اينه که بخندي
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:52 |

فکر کنم خدا وقتي داشت دماغ ملت خاورميانه رو مي آفريد کليد Caps Lock رو فشار داده بود...

---------------------------------------------------------

ميگن اگه مي خواي عيب و ايراد يه دختر رو بفهمي برو پيش دوستاش ازش تعريف کن !!!

---------------------------------------------------------

يارو داشته جلوپمپ بنزين سيگارميكشيده يكي ميرسه ميگه واي جلوپمپ بنزين سيگارميكشي؟!

يارو ميگه بروبابا اينكه چيزي نيست من جلوبابام هم سيگارميكشيم پمپ بنزين كه عددي نيست

---------------------------------------------------------

اقايون حواسشون باشه......

اگه به يک دختر بگي واااااي چقدر خوشگل شدي امشب، ممکنه براي چند دقيقه يادش بمونه

اما اگه بهش بگي چقدر زشت شدي، تا روزي که زندس يادش نميره

---------------------------------------------------------


برچسب‌ها: از کجا چه خبر
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:45 |

دختر و پسري به عقد هم درآمدند و شب زفافشان رسيد پس شب را به صبح رسانيدند. 

صبح اول وقت که پسر از خواب بيدار شد رويش را به سمت دختر کرد و گفت :سلام عزيزم ! خسته نباشي ! 

دختر گردنش را خواراند و گفت : سلام !تو هم خسته نباشي عزيزم ! 

پسر گفت : شب بياد ماندني بود بخصوص که تو نيز بسيار حرفه اي عمل مي کردي !سپس چشمهايش را تنگ کرد و به دختر گفت : 

راستش يک لحظه بخاطر وارد بودنت در .... بهت شک کردم که نکنه خداي ناکرده ... اما با داشتن سند دخترانه بودنت فهميدم که اشتباه کرده ام  دختر لبخند مليحي زد و گفت : راست مي گويي عزيزم ! تو نيز ديشب آنچنان حرفه اي رفتار مي کردي که من نيز گمان بردم که قبل من با دهها تن رابطه داشتي ! اما اکنون که اين سخن را گفتي فهميدم که هنوز دستت به خون هيچکس آلوده نشده است !


برچسب‌ها: شب زفاف
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:38 |

رفته بودم ايران و چون پاسپورتم ايراني نبود ترسيدم بهم گير بدن تو فرودگاه براي همين تصميم گرفتم بهشون بگم فارسي بلد نيستم و فقط انگليسي حرف بزنم که نگن پاست کجاست...منم شال و کشيدم جلو و عين خواهران بسيجي رفتم جلو ،يه برادر ريش و سبيل دار پاسپورتم و گرفت و ازم پرسيد چرا اومدي ايران؟منم گفتم: to visit family and friends,and going to mashad مشهدش گفتم که بدونه چقدر سر به راهم و دختر خوبي هستم

يارو گفت فارسي بلدي؟گفتم:no i just speak arabic and english

گفت:يه ذره هم نمي فهمي گفتم:no

گفت خر خودتي پس چجوري داري مي فهمي من چي ميگم اگه فارسي بلد نيستي:[

يعني همونجا داشتم مي مردم حسابي ضايع شده بودم از طرفي هم ترسيده بود بهم گير بده که چرا گفتي فارسي بلد نيستي ولي خوشبختانه بهم گفت برو ديگه هم از اين غلطا نکن، ومن مثل يه بچه اي که زدن تو سرش از پيشش دور شدم و اين بود قيافه من 


کلاس دوم دبيرستان بوديم، مدرسه مون توي يه خيابون معروف تهران بود، که اون موقع خيليا ميرفتن دور دور. خلاصه ما گاهي کل اون خيابون رو موقع برگشتن به خونه با يکي از دوستام پياده ميرفتيم واسه خنده و شيطوني و مثلاً يکي مي اومد يه چيزي ميگفت و ماهم يه تيکه اي مي انداختيم بهش و ... يه روز ظهر داشتيم برميگشتيم يه پرشيا افتاد دنبالمون، سه تا پسر توش نشسته بودن و انصافاً قيافه شون هم بدک نبود، من و دوستم کلي مسخره بازي در آورديم و خلاصه اينا رو يه 300 متري کشونديم. توي همين گير و دار يهو يه موسو(اون موقع تازه اومده بود و خيلي ماشين خفني حساب ميشد) سرعتشو کم کرد و يکم پا به پاي ما اومد و جلوتر برامون نگه داشت، وقتي رسيديم يه اقاي ميانسالي پشتش نشسته بود، يهو نميدونم چي شد جو گرفت منو بلافاصله، گفتم: « مرتيکه پير فکر کردي به خاطر ماشينت خر ميشيم؟!!، باز اون پسر پرشيايا جيگر بودن ...!!! »و بعد برگشتم دوستمو نگاه کنم، ديدم بيچاره داره سبز و سرخ ميشه... نگو طرف دايي دوستم بود و شناخته بود، خواسته ما رو برسونه، لازمه بگم ديگه دوستم مجبور شد رابطشو با من قطع کنه؟ 


برچسب‌ها: سوتي هاي شنيدني شما
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:34 |

سفسطه چيست؟

تا به حال تعاريف زيادي درباره اين کلمه خوانده ام ولي راستش را بخواهيد هيچ تعريفي به کاملي و شفافيت تعريف زير نيست.


سفسطه چيست؟

شاگردان از استادشان پرسيدند: “سفسطه چيست؟”

استاد کمي فکر کرد و جواب داد: “گوش کنيد، مثالي مي زنم، دو مرد پيش من مي آيند. يکي تميز و ديگري کثيف من به آن ها پيشنهاد مي کنم حمام کنند. شما فکر مي کنيد، کدام يک اين کار را انجام دهند؟”

هر دو شاگرد يک زبان جواب دادند: “خوب مسلما کثيفه!”

استاد گفت: “نه، تميزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثيفه قدر آن را نمي داند. پس چه کسي حمام مي کند؟”

حالا پسرها مي گويند: “تميزه!”

استاد جواب داد: “نه، کثيفه، چون او به حمام احتياج دارد” و باز پرسيد: “خوب، پس کداميک از مهمانان من حمام مي کنند؟”

يک بار ديگر شاگردها گفتند: “کثيفه!”

استاد گفت: “اما نه، البته که هر دو! تميزه به حمام عادت دارد و کثيفه به حمام احتياج دارد. خوب بالاخره کي حمام مي گيرد؟”

بچه ها با سر درگمي جواب دادند: “هر دو!”

استاد اين بار توضيح مي دهد: “نه، هيچ کدام! چون کثيفه به حمام عادت ندارد و تميزه هم نيازي به حمام کردن ندارد!”

شاگردان با اعتراض گفتند: “بله درسته، ولي ما چطور مي توانيم تشخيص دهيم؟ هر بار شما يک چيزي را مي گوييد و هر دفعه هم درست است.”

استاد در پاسخ گفت: “خوب پس متوجه شديد، اين يعني سفسطه! خاصيت سفسطه بسته به اين است که چه چيزي را بخواهي ثابت کني!


برچسب‌ها: سفسطه چيست
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:21 |

 زنها کلا به 5 گروه اصلي تقسيم مي شوند:


گروه اول: زنها يي که مردها رو بدبخت مي کنن.


گروه دوم: زنهاي هستند که اشک مردها رو در ميارن.


گروه سوم: زنهايي که جون مردها رو به لبشون مي رسونن.


گروه چهارم: زنهايي که کاري ميکنن مردها روزي 18 بار آرزوي مرگ کنن.


گروه پنجم:زنهايي هستند که به اشتباه فکر مي کنن جزو هيچ کدام ازين گروه ها نيستند


برچسب‌ها: انواع زن
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:18 |
در ادامه مطلب

برچسب‌ها: s m s, 18
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 15:13 |

آقا من يه بار دوره بلوغم يکي از بيضه هام به شدت درد ميکرد!

تنهايي خودم پاشدم رفتم يکي از کلينيک هاي وابسته به دانشکده علوم پزشکي!

اول يه دکتر ميانسالي اومد سوال و جواب بعد گفت : بريد روي تخت دراز بکشيد شلوارتون رو هم در بيارين بيام معاينتون کنم!

منم رفتم شلوارو کشيدم پايين منتظر تا دکتر بياد!

اقا چشتون روز بد نبينه يهو ديدم دکتره با هف هش تا دختر و پسر دانشجوي پزشکي ريختن تو!

نامردا نزاشتن به خودم بيام ريختن رو من شروع کردن به تشريح دادن يني قشنگ رنگ من عينهو تربچه شده بود! 

هيچي ديگه حدود يه ساعت هر کدوم داشتن با من درس ياد ميگرفتن!

جداي از ... شدن به اعتماد به نفسم الان خيلي خوشحالم که يه خدمتي به جامعه پزشکي کردم

+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 14:57 |

عروسي داشتيم،شب قبلش فاميلا دوماد اومده بودن خونه بابابزرگم.من ديرتر رسيدم اونجا،كل فاميلشون جلو ما پا ميشدند به يكي از بزرگاي فاميلشون كه رسيدم دولا شد كه بلند شه اومدم دستمو بزارم رو شونه اش و بگم كه حاجي لازم نيس بفرما بشين،زاپالاااااااااااقي دستم خورد تو صورتش.

تازه!بعد از عروسيم داشت خير سرمون خاستيم با اين مرده تعارف كنيم كه آره خوش آمديدوخوشحال شديم از آشناييتون واز قبيل،كه در اومدم بلند گفتم از خوشحاليتون آشنا شدم

یبار بابام اينارفتن بيرون که مثلا هفت هشت ساعت بعد بيان. . . يکي دوساعت شدبابام يواشکي کليدانداخت اومدتو..تاديدتنهاهستم گفت :خاک توسربي عرضت ماهمسن شمابوديم انقدرامکانات نداشتيم!!

يبار داشتم سوار اتوبوس ميشدم، قبلش واسش خيلى دوييده بودم رسيدم بغلش ديدم كارت اتوبوسم نيست ، هول كردم زنگ زدم دوستم گفتم وااااى چيكار كنم تو كارته هم كلى پول داشتم الانم بدون كارت كه نمى تونم سوار شم ! يهو دست كردم تو جيبم ديدم موبايلم نيست گفتم وااااى موبايلمم اينگار افتاده! اونم شروع كرد هم دردى كرد باهام كه واى خوب بگرد راهيو كه دويدى .. منم انقدر اين ديوونه ها گشتم زمينو اخرش وقتى فهميدم چه سوتى دادم خواستم دوست خنگ تر از خودمو خفه كنم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط morteza در پنجشنبه 1391/01/31 و ساعت 14:52 |

يه روز يه دختر جوون سوار اتوبوس شد و کنار يک راهب با خدا و زيبا نشست ..... و خيلي بي ادبانه و با تکبري خاص و بي مقدمه ازآن مرد با دين خواست که باهاش رابطه جنسی داشته باشه....... !!!! مرد راهب با خجالت و شرم سريع جواب رد داد و پياده شد...... راننده اتوبوس قضيه رو فهميد و به دختر گفت من ميدونم چطور ميتوني با اون رابطه جنسی داشته باشي.

اگه بخواهي به تو خواهم گفت !

اون راهب هر نيمه شب ميره به قبرستان قديمي و دعا ميکنه تا خدا گناهاني که در گذشته انجام داده ببخشه و تو بايد مثل فرشته‌ها لباس بپوشي و بهش بگي :خدا اون رو بخشيده..

دختر افاده اي پوز خندي زد و به فکر فرو رفت و خلاصه به نزديکترين فروشگاه لباس رفت نيمه شب دختر آماده شد و به قبرستون رفت و ديد راهبه زانو زده و مشغول دعا کردنه

دختر گفت: ببين خدا دعاتو شنيده و اگه ميخواي بخشيده بشي بايد با من سکس کني.

راهب ابتدا نگران شد ولي قبول کرد.

وقتي کارشون تموم شد دختر پريد و ماسکشو در آورد و گفت: /س/ور/پ/ر/ايز!! منم همون دختر صبح .... ديدي حريف من نشدي .... من هر آنچه بخواهم رو به دست

ميارررررررررم.


راهب هم پريد ماسکشو درآورد و گفت: /س/و/ر/پر/ايز!! اينم منم راننده اتوبوس..

+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1390/12/27 و ساعت 23:20 |

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پايش به چيزي برخورد کرد.

وقتي که دقيق نگاه کرد چراغ روغني قديمي اي را ديد که خاک و خاشاک زيادي هم روش نشسته بود.

زن با دست به تميز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي که بر چراغ داد طبيعتا يک غول بزرگ پديدار شد....!!!

زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بکنم ؟؟

غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يک آرزو اصلا صرف نداره

زن اومد که اعتراض کنه

که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همينه که هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟

زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يک نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه کن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين کشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يکي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي که با يکديگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در اين منطقه برقرار شود و کشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.

غول نگاهي به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين کشورها بيشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمي کنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه کاريش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله.

زن مقداري فکر کرد و سپس گفت: ببين...

من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات کنم.

مردي که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.

مردي که بتونه غذا درست کنه(!!!) و در کارهاي خانه مشارکت داشته باشه.

مردي که به من خيانت نکنه و معشوق خوبي باشه و همش روي کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه(!!!!!)

ساده تر بگم، يک شريک زندگي ايده آل.

غول مقداري فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!

+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1390/12/27 و ساعت 23:13 |

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: 

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم 

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1390/12/27 و ساعت 22:47 |

يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه .

دکتره بعد از معاينه ازش ميپرسه: خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد گرفتي؟

مريض پاسخ ميده: «من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!!

در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم،

يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد.»

من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.


مريض بعدي مياد و دكتر بهش ميگه: به نظر ميرسه كه تصادف بدي با يك ماشين داشتي. مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟ 

مريض پاسخ ميده:

«بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود.

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم.

من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را ميپوشيدم،شما باور نميكنيد؛

ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!


وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.

دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي؟!»

خب، راستش توي يه يخچال بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقة سوم پرتاب كرد پايين!

+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1390/12/27 و ساعت 22:33 |

با اصرار از شوهرش مي‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش ميگويد چرا؟ ما که زندگي‌ خوبي‌ داريم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهايت شوهر با سرسختي زياد مي‌پذيرد ، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار مي‌کشد شرح شروط را. تمام 1364 سکه بهار آزادي مهريه آت را مي‌بايد ببخشي . زن با کمال ميل مي‌پذيرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و ميگويد حال که جدا شديم . ليکن تنها به يک سوالم جواب بده . زن مي‌پذيرد."چه چيز باعث شد اصرار بر جدائي داشته باشي‌ و به خاطر آن حاضر شوي قيد مهريه ات که با آن دشواري حين بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزني‌. زن با لبخندي شيطنت آميز جواب داد :طاقت شنيدن داري؟ مرد با آرامي گفت :آري . زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پيش با مردي اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اينجا يک راست ميرم محضري که وعده دارم با او ، تا زندگي‌ واقعي در ناز و نعمت را تجربه کنم. مرد بيچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بيرون آمد و تاکسي گرفت .وقتي‌ به مقصد رسيد کيفش را گشود تا کرايه را بپردازد.نامه‌اي در کيفش بود . با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر مي‌کردم احمق باشي‌ ولي‌ نه اينقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجي که با همسر جديدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادي در چشمانش قابل ديدن بود.شماره همسر جديدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجايي پس چرا دير کردي.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ويران کرد . صدا، صداي همسر سابقش بود که ميگفت : باور نکردي؟، گفتم فکر نميکردم اينقدر احمق باشي‌.اين روزها ميتوان با 1 ميليون تومان مردي ثروتمند کرايه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهريه‌هاي سنگينشان نجات يابند.

+ نوشته شده توسط morteza در شنبه 1390/12/27 و ساعت 22:30 |


Powered By
BLOGFA.COM